زهد گران كه شاهد و ساقى نمىخرند * در حلقهء چمن ، به نسيم بَهار بَخش
ز كوى ميكده دوشش به دوش مىبردند * امام شهر ، كه سجاده مىكشيد به دوش
دِلا دلالت خيرت كنم به راه نجات * مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
احوال شيخ و قاضى و شُرب اليهودشان * كردم سوال صبحدم از پير ميفروش
گفتا نگفتنى است سخن ، گرچه مَحرَمى * در كِش زبان و پرده نگهدار و مى بنوش
دور شو از بَرَم اى واعظ و بيهوده مگوى * من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم
واعظ ما بوى حق نشنيد ، بشنو اين سخن * در حضورش نيز مىگويم نه غيبت مىكنم
اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز * پيالهاى بدهش گو دماغ را تر كن
بگو به خازِن جَنّت كه خاكِ اين مجلس * به تحفه بر سوى فردوس و عود و مِجمر كن
ما را به رندى افسانه كردند * پيران جاهل ، شيخان گُمراه
از دست زاهد كرديم توبه * و ز فعل عابد ، استغفراله
ما شيخ و زاهد كمتر شناسيم * يا جام باده يا قِصّه كوتاه
روزه ، هرچند كه مهمان عزيز است ولى * رفتنش موهبتى دان و شدن انعامى
مرغ زيرك به دَرِ صومعه اكنون نَپَرد * كه نهادند به هر مجلس وعظى دامى
گِلِه از زاهد بدخو نكنم رسم اينست * كه چو صبحى بدمد از پيَش افتد شامى
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مىخواند * بر دَرِ ميكدهاى با دف و نى ترسايى
گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد * واى اگر از پى امروز بُوَد فردايى
حافظ و گوته
قرنها پس از خيام و حافظ ، شاعر بزرگ آلمانى و ستايندهء حافظ « گوته » انديشههاى ترديد در مواعيد مذاهب را كه اين دو نابغهء ما ، با آن فصاحت و بلاغت بيان داشته بودند در منظومهء كبير خود « فاوست » بدين