لبخند نهاد بر لب من * بر غنچهء گل شكفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا بُرد * تا شيوه راه رفتن آموخت
يك حرف و دو حرف بر زبانم * الفاظ نهاد و گفتن آموخت
پس هستى من ز هستى اوست * تا هستم و هست دارَمَش دوست
بعد از قطعهء « مادر » بهترين اثر ايرج مثنوى « زهره و منوچهر » است كه از ويليام شكسپير شاعر بزرگ انگليسى الهام گرفته شده است .
اينك ابياتى از زهره و منوچهر :
صبح نتابيده هنوز آفتاب * وا نشده ديدهء نرگس ز خواب
تازه گل آتشى مُشكبوى * شسته ز شبنم به چمن دست و روى
منتظر حولهء باد سحر * تا كه كُند خشك بدان روى تر . . .
گفت سلام اى پسر ماه و هور * چشم بد از روى نكوى تو دور
اى تو بهين ميوهء باغ بهى * غنچه سُرخ چَمَن فَرَهى
چين ز سر زلف عروس حيات * خال دلاراى رخ كاينات
در چمن حسن گل و فاخته * سرخ و سفيدى به رُخت تاخته
شاخ گلى پا به سر سبزه نه * شاخ گل اندر وسط سبزه بِهْ
ايرج با آنكه شاهزاده بود ، بر خلاف اكثر درباريان و طبقات مرفه اجتماع به مسائل ملّى و اجتماعى و استقلال و آزادى ايران و حتى به رفاه و آسايش كارگران محروم علاقه و دلبستگى داشت .
كارگر و كارفرما :
« شنيدم كارفرمايى نظر كرد * ز روى كبر و نخوت كارگر را
روان كارگر از وى بيازرد * كه بس كوتاه دانست آن نظر را
بگفت اى گنجوَر اين نخوت از چيست ؟ * چو مزد رنج بخشى رنجبر را
تو از من زور خواهى من ز تو زر * چه منّت داشت بايد يكدگر را
تو صرف من نمايى بدرهء سيم * مَنَت تابِ روان ، نور بصر را
منم فرزند اين خورشيد پرنور * چو گل بالاى سر دارم پدر را
زنى يك بيل اگر چون من در اين خاك * بگيرى با دو دست خود كمر را
نهال سعى بنشانم در اين باغ * كه بىمِنّت از آن چينم ثمر را
ز من زور و ز تو زر اين به آن در * كجا باقى است جا عُجْبُ و بَطَر را ؟