غول در او كدخدا و ديو در او مير * والى شيطان جُنودِ والى شيطان
قصر ايالت به دست مظلمه آباد * كاخ عدالت به پاى مفسده ويران
. . . مقصد ابدال گشته مرتع جهّال * واى بر اين قومِ اوفتاده به خِذلان
آب حِيَل جارى از جوانب اين ملك * دريا دريا و خشك چشمهء حيوان
جهل چو ابر سياه گشت و بر اين خاك * ظلم فروريخت همچو قطرهء باران
عالم اركان شهر يك دو سه غَرْزن « 1 » * عامِلِ ديوان شاه ، يك دو سه كشنخان « 2 »
رشوه به دار القضاست عدل مُزكّى « 3 » * نقد به دار الحكومه قاطع برهان
دين بفروشند و زرّ ناسره گيرند * كافرم ، ارْ اين دو فرقهاند مسلمان !
تيشهء ظلم و ضلالت متعدى * ريشهء ملكت ز بيخ كند و ز بنيان
جامه عريان كنند و نيست به جز پوست * نان يتيمان خورند و نيست به جز جان
دادگرا ، اى خداى خلق ، تو بنماى * كشف مر اين امر بر شهنشه ايران . . .
ديگر از اشعار انتقادى اين ايّام قصيدهيى است سياسى كه اديب پيشاورى دربارهء قرارداد 1907 سروده است ( بموجب اين قرارداد : دولتين انگلستان و روسيه تزارى موافقت كردند كه ايران را به دو منطقه نفوذ تقسيم كنند ، ولى اين قرارداد شوم كه مولود خيانت و بىكفايتى زمامداران كشور بود ، با انقلاب اكتبر 1917 رو به فراموشى رفت و ايران از چنگ استعمار رهايى يافت ) اينك بيتى چند از آن قصيده :
كه گمان داشت كه بنگاه فريدونى را * از چپ و راست كند دشمن خونين تقسيم ؟
كى روا بود كه رامشگه نوشروانى * از چپ و راست زد و پهلو كرد به دو نيم ؟
اين همه نيست مَگر از روش مردم او * كه به يكسويند از خوى نياكان قديم
چه كهنسال و چه برنا همه شايستهء تيغ * همگى چه زن و چه مرد سزاى دژخيم !
خواب نادانى جاويدى ايرانيها * برد از يادِ كه و مه سخن كهف و رقيم . . .
در جرايد و مطبوعات آن دوران نيز مقالات انتقادى و انتباهى براى بيدارى مردم و آشنا كردن خلق به حقوق و وظايف اجتماعى خود به رشتهء تحرير درآمد ، از جمله در روزنامهء تمدن چاپ تهران مورخ ( 17 ذيحجه 1324 ه . ق ) چنين مىخوانيم : « بسم اللّه الرحمن الرحيم ، بر آنان كه از ترقيّات دول و ملل مستحضرند ، مكشوف و مبرهن است كه هيچ قومى از حضيض ذلّت به اوج عزّت نايل نشدند جز در سايهء علم و اتفّاق و تبرّى از
هامش
( 1 ) . قحبه ، زن فاحشه
( 2 ) . ديّوث ، زن جلب
( 3 ) . پاك ، زكات داده شده