ابو المظفر منصور ناصر الدّين شاه * كه زير رأيت او آفتاب تابان است
طلوع صبح جهانش فروغ آفاق است * بساط مجلس عيدش نشاط دوران است
در غزل ديگر مىگويد :
هرچه كردم به ره عشق وفا بود وفا * و آنچه ديدم به مكافات جفا بود جفا
شربت من ز كف يار الم بود الم « 1 » * قسمت من ز در دوست بلا بود بلا
سكه عشق زدن محض غلط بود غلط * عاشق ترك شدن عين خطا بود خطا
بار خوبان ستمپيشه ، گران بود گران * كار عشّاق جگر خسته دعا بود دعا
همه شب حاصل احباب « 2 » فغان بود فغان * همهجا شاهد احوال خدا بود خدا
اشك ما نسخهء صد رشته گهر بود گهر * درد ما مايهء صد گونه دوا بود دوا
دعوى پير خرابات به حقّ بود به حقّ * عمل شيخ مناجات ريا بود ريا
هركه جز مهر تو اندوخت هوس بود هوس * آنكه جز عشق تو ورزيد هوا بود هوا
نمونهء ديگر از غزليات او :
عمرى كه صرف عشق نگردد بطالت است * راهى كه رو به دست ندارد ضلالت است
من محرم محبّت و دوزخ فراق يار * و آه درون به صدق مقالم دلالت است
گيرم به خون ديده نويسم رساله را * كسى را در آن حريم به حدّ رسالت است
در عمر خود به هيچ قناعت نمودهام * تا روزيم به تنگ دهانش حوالت است
كام ار به استمالت از او مىتوان گرفت * هر نالهام امانت صد استمالت است
گر سر نهم به پاى تو عين سعادت است * ور جان كنم فداى تو جاى خجالت است
يكى ديگر از غزليات روان او اين است :
يك شب آخر ، دامن آه سحر خواهم گرفت * داد خود را زان مه بيدادگر خواهم گرفت
چشم گريان را به طوفان بلا خواهم سپرد * نوك مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت
نعرهها خواهم زد و در بحر و برّ خواهم فتاد * شعلهها خواهم شد و در خشك و تر خواهم گرفت
انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم كشيد * آرزويم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت
يا به زندان فراقش بىنشان خواهم شدن * يا گريبان وصالش بىخبر خواهم گرفت
يا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد * يا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت
يا به پايش نقد جان بىگفتگو خواهم فشاند * يا ز دستش آستين بر چشم تر خواهم گرفت
يا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد * يا به حجّت از درش راه سفر خواهم گرفت
هامش
( 1 ) . درد
( 2 ) . ياران