جان من و جهانِ من * زُهرِهء آسمانِ من
آتش تو نشان من * در دل همچو عود من
جسم نبود و جان بُدَم * با تو به آسمان بُدَم
هيچ نبود در جهان * گفت من و شنود من
چونكه بديد جان من * قبلهء روى شمسِ دين
به سر كوى او بُوَد * طاعت من سجود من
پير من و مراد من * درد من و دواى من
فاش بگفتم اين سخن * شمس من و خداى من
از تو به حق رسيدهام * اى حق حقگزار من
شكر تو را ستادهام * شمس من و خداى من
كعبهء من كنِشتِ من * دوزخ من بهشت من
مونس روزگارِ من * شمس من و خداى من
نعرهء هاى و هوى من * از در روم تا به بَلخ
اصل كجا خطا كند * شمس من و خداى من
شمس در بيان فضيلت مولانا مىگويد : « مولانا در علم و فضل ، درياست و ليكن كرم ، آن باشد كه سخن بيچاره بشنود من نمىدانم و همه دانند در فصاحت و فضل مشهور است . ( مقالات ، 206 )
مقامات شمس : مقالات ، تنها مجموعهاى است كه از سخنان شمس به دست ما رسيده است ، اين مجموعه عبارت از سخنان پراكندهاى است كه شمس در ميان سالهاى 642 تا 645 هجرى در مجالس صوفيان در قونيه بيان داشته و يا در پاسخ پرسشهايى كه از او كردهاند ، اظهار نموده است .
گسيختگى ، آشفتگى و بريدگى عبارات نشان مىدهد كه مقالات شمس عموما بطور منظم نگاشته نشده ، بلكه بيشتر عبارت از تندنويسيها و يادداشتهاى مريدان اوست كه با كمال بىنظمى از گفتههاى او فراهم آوردهاند . . . » « 1 »
انقلاب فكرى : بهنظر بديع الزمان فروزانفر ، ( مولوىشناس فقيد ايران ) : « مولانا كه تا آن روز ، خلقش ، بىنياز مىشمردند ، نيازمندوار به دامن شمس درآويخت و با وى به خلوت نشست و چنان كه در دل ، بر خيال غير دوست بسته داشت در خانه بر آشنا و بيگانه ببست و آتش استغناء در محراب و منبر زد و ترك مسند تدريس و كرسى وعظ گفت ، و در خدمت استاد عشق زانو زد ، با همهء استادى ، نوآموز گشت ، و به روايت افلاكى مدّت اين خلوت به چهل روز يا سه ماه كشيد . . . شمس الدين به مولانا چه آموخت و چه فسون ساخت كه چندان فريفته گشت و از همهچيز و همهكس صرف نظر كرد ، و در قمار محبت خود را درباخت ، برما مجهول است ، ولى كتب مناقب و آثار بر اين متفق است كه مولانا
هامش
( 1 ) . همان كتاب ص 102 .