اكنون نمونهاى از نثر ثقيل او را مىآوريم : « . . . امداد تحيت و وفور آفرين كه از طى آن نسيم نعيم آيد ، از توى « 1 » آن بوى عهد قديم زايد ، از كلبهء عنا و زاويهء غم كه مىگويند دل است ، به مرتع مربع كرم . . . مىفرستد . يا ليتنى كنت معهم فافوز فوزا عظيما . و دور از آن جناب ، از دورى آن جناب ، چندان انديشهء شوخ ديده به من محيط شده است ، و چنان صبر كار ناديده مركز خالى گذاشته كه اگرچه دل مىخواهد ، خاطر مواتات « 2 » نمىكند كه محافظت عادت قديم بجاى آرم و مراقبت سنت معهود واجب دارم و زندگانى با جملهء ادوات و حشوات كه رسم است ، ديباچه سخن سازم . . . و در هرحال كه هست از آن خدمت فارغ نيستم و همواره ورد زبان دارم :
اى خيل هنر را وثاق باشى * آن روز مبادا كه تو نباشى
. . . در حالىكه شكر بارى عز اسمه بر آن واجب است و سپاس ايزد تعالى در آن لازم :
بهرحال مربنده را شكر به * كه بسيار بد باشد از بد بتر
اگرچه بدان خدمت نياز بيش دارم ، از شرح آن نياز بارى بىنيازم ، چه توان دانست كه در چنين حالتى . . . پاداش سپيدكارى سپهر فيروزه كار نيلفام ، روز اميدوارى و روىبخت من سياه كرده ، و چيرهدستى روزگار رنگآميز به خون دل بر رخ به رنگ من بيرنگ زده ، و از هر جنس خطرات اضجار در صحن ضمير چون از هرنوع طبقات آدمى در صحراى عرفات ، طواف عادت ساخته و سينهاى كه بيت الحرام كرم بود ، بيت الاحزان مصايب شده . . . بيت :
تا داد فلك ، به بند و زندان پندم * مىگريم و بر كار جهان مىخندم
دل از تن و جان و خانمان بركندم * از مرگ بَتَر چيست بدان خرسندم
الى اخر المكتوب . . . » ( از صفحه 324 الى صفحه 327 )
اينك نمونهيى از اشعار شكايتآميز او را نقل مىكنيم :
زمانه محنت و رنجم يكى هزار كند * گهى كه با دلم انديشهء تو ياد كند
خيال طلعت تو سوى خاطرم هردم * دو اسبه تازد تا صبر من شكار كند
بسا غما كه دلم خورد در جدايى تو * اگر دلم نخورد غم بگو چكار كند
ز غم بنالم هرشب چو مادر مشفق * كه در فراق پسر نالههاى زار كند
اگر ضميرم بر چرخ سايه اندازد * زهاب چشمهء خورشيد را شرار كند
نشاط بود مرا با تو در شمار بسى * كژ آيد آرى هرچ آدمى شمار كند
هامش
( 1 ) . پيچوخم و زوايا
( 2 ) . موافقت و فرمانبردارى