( الحكاية ) خواجه امام مظفر حمدان در نوقان يك روز مىگفت كه كار ما با شيخ بو سعيد همچنانست كه پيمانهء ارزن ، يك دانه شيخ بو سعيد است و باقى منم . مريدى از آن شيخ بو سعيد آنجا حاضر بود از سرگرمى برخاست و پاىافزار كرد و پيش شيخ آمد و آنچه از خواجه امام مظفر شنيده بود با شيخ حكايت كرد . شيخ گفت : برو و خواجه امام مظفر را بگوى كه آن يكى هم تويى ما هيچچيز نيستيم .
( الحكاية ) شيخ ما ابو سعيد ( قه ) به توس بود ، چون بيرون مىآمد استاد بو بكر به وداع با شيخ بيرون آمد و هرچند شيخ او را بازمىگردانيد بازنمىگشت . شيخ گفت :
باز بايد گشت . استاد بو بكر گفت : اى شيخ بىراه آوردى بازنخواهم گشت . شيخ گفت : از راه تدبير برخيز و بر راه تقدير نشين . » « 1 »
( الحكاية ) شيخ ما را پسرى خرد ، فرمان « 2 » يافت و شيخ عظيم او را دوست داشتى .
چون او را به گورستان بردند شيخ ما او را بهدست خويش در خاك نهاد چون از خاك برآمد اشك از چشم مبارك او مىريخت و مىگفت :
زشت بايد ديد و انگاريد خوب * زهر بايد خورد و انگاريد قند
توسنى « 3 » كردم ندانستم همى * كز كشيدن سختتر گردد كمند
و بعد از آن پسرى ديگر هم خرد از آن شيخ ما فرمان يافت و بر زبان شيخ رفت كه اهل بهشت از ما يادگارى خواستند دو دست انبويهشان فرستاديم تا رسيدن ما بود .
( الحكاية ) در آنوقت كه شيخ ما ابو سعيد ( قه ) به نشابور بود روزى گفت كه ستور زين بايد كرد تا به روستا بيرون شويم . ستور زين كردند و شيخ برنشست و جمع بسيار در خدمت شيخ برفتند بر در نيشابور به ديهى رسيدند . شيخ ما پرسيدند كه اين ديه را چه گويند ؟ گفتند « در دوست » ، شيخ ما آنجا فرود آمد و آن روز آنجا مقام كرد ديگر روز جمع مريدان گفتند كه اى شيخ برويم . شيخ گفت : كه بسيار قدم بايد زدن تا مرد به در دوست رسد چون ما اينجا رسيديم كجا رويم پس شيخ چهل روز آنجا مقام كرد و كارها پديد آمد و بيشتر اهل آن ديه بر دست شيخ توبه كردند و همه اهل ديه مريد شيخ گشتند .
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 158
( 2 ) . فوت كرد
( 3 ) . سركشى ، نافرمانى