ز افلاك برگذر ، اگرت ميل نزهت است * كين گرد خيمه نيز محل طوارق است
خورشيد حق ز سايه تو در حجاب شد * ورنه همه سراسر عالم مشارق است
يكى از اشعار جالب و دلنشين كمال الدين اصفهانى ، توصيفى است كه از آمدن برف و جنبههاى مثبت و منفى اين مائده آسمانى بهدست داده و حالوروز بينوايان و منعمان را در سرماى سخت با استادى توصيف كرده است كه بيتى چند از آن را نقل مىكنيم :
هرگز كسى نداد بدينسان نشان برف * گويى كه لقمهايست زمين در دهان برف
مانند پنبهدانه كه در پنبه تعبيه است * اجرام كوههاست نهان در ميان برف
ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار * از چه ؟ ز بيم تاختنِ ناگهانِ برف
گشتند نااميد همى جانور ز جان * با جانِ كوهسار چه پيوست جان برف
چاه مُقنّعست « 1 » همه چاه خانهها * انباشته به گوهر سيماب « 2 » سان برف
از روى خاك سر بهميان سماءِ كشيد * آن خِنگ بادپاى گسسته عنان برف
سيلاب ظلم او در و ديوار مىكَنَد * خود رسم عدل نيست مگر در جهان برف
از نان و جامه ، خلق غنى گشتى اربُدى * از آرد يا زِ پنبه تن ناتوان برف
از بس كه سر به خانه هركس فروبرد * سرد و گران و بىمزه شد ميهمان برف
گرچه سپيد كرد همه خانهمان ما * يا رب سياه باد همه خانهمان برف
وقتى چنين نشاط كسى را مسلم است * كاسباب عيش دارد اندر زمان برف
هم نان و گوشت دارد هم هيزم و شراب * هم مطربى كه برزندش داستان برف
نه همچو من كه هرنفس از باد ز مهرير * پيغامهاى سرد دهد بر زبان برف
دستى تهى به زير زنخدان كند ستون * و اندر هوا همى شمرد پودوتان « 3 » برف
دلتنگ و بىنوا چو بطان « 4 » بر كنار آب * خلقى نشستهايم كران تا كران برف
گر قُوّتَم بُدى ز پى قُرصِ آفتاب * بر بام چرخ رفتمى از نردبان برف « 5 »
هامش
( 1 ) . مقصود چاهيست كه مقنع نزديك نخشب ساخته .
( 2 ) . جيوه
( 3 ) . تاروپود
( 4 ) . مرغابى
( 5 ) . دكتر ذبيح الله صفا گنج و گنجينه ، ص 626 به بعد . ( به اختصار )