مظالم و بيدادگريها بود ، كمترين اشارهيى در اشعار و آثار او به وضع اجتماعى مردم نمىبينم ، بلكه او برعكس ، روزگار خود را با سادهرويان ، در ميگسارى و عيش و عشرت سپرى كرده است ، اشعار زير معرّف روحيّه و طرز فكر اوست :
مرا دليست گروگان عشق چندين جاى * عجبتر از دل من ، دل نيافريده خداى
دلم يكى و در او عاشقى گروهگروه * تو در جهان چو دل من دلى دگر بنماى
و در ابيات زير شاعر از درد هجران و رنج جدائى شكايت مىكند :
دل من همى داد گفتى ، گواهى * كه باشد مرا روزى از تو جدايى
بلى هرچه خواهد رسيدن به مردم * بر آن دل دهد هرزمانى گواهى
من اين روز را داشتم چشم ، زين غم * نبودست با روز من روشنايى
اين شاعر با قريحه در توصيف مناظر گوناگون طبيعت استادى و مهارت فراوان نشان داده است :
بدين خرمى جهان بدين تازگى بهار * بدين روشنى شراب بدين نيكويى نگار
يكى چون بهشت عدن يك چون هواى دوست * يكى چون گلاب بلخ يكى چون بت بهار
همچو لوح زمردين گشته است * دشت همچون صحيفهء زر خام
باغ پر خيمههاى ديبا گشت * زند وافان درون شده به خيام
گل سورى به دست باد بهار * سوى باده همى دهد پيغام
كه ترا با من ار مناظرهايست * من به باغ آمدم به باغ خرام
ظاهرا فرخى در اثر افراط در ميگسارى و عياشى به مرحله پيرى نرسيد « لبيبى » پس مرگ او گويد :
گر فرخى بِمُرد چرا عنصرى نمرد * پيرى بماند دير و جوانى برفت زود
فرزانهيى برفت و ز رفتنش هر زيان * ديوانهيى بماند و ز ماندنش هيچ سود
در دوران حيات ، گاه روابط فرّخى با مخدومان در اثر هرزگى و عياشى ، به تيرگى مىگرائيد ، چنان كه يك بار فرخى بىاجازه سلطان با يكى از غلامان خاص ، به شرابخوارى نشسته بود ، چون محمود آگاه شد شاعر را از درگاه خود بيرون كرد . ولى او با استمداد از طبع و قريحه شاعرانهء خويش و به كمك دوستان دربارى ، بار ديگر مورد لطف سلطان قرار گرفت ، فرخى يكى از بهترين قصيدهسرايان ايران و ديوانش داراى ده هزار بيت است وفاتش در سال 429 ه ( 1039 ميلادى ) رخ داده است .