سرزنش مىكند :
مىنبينيد آن سفيهانى كه تركى كردهاند * همچو چشم تنگ تركان گور ايشان تنگ و تار
بنگريد آن جعدشان از خاك چون پشت كشف * بنگريد آن رويشان از چين چو پشت سوسمار
سر به خاك آورد امروز آنكه افسر بوددى * تن به دوزخ برد امسال آنكه گردن « 1 » بود پار
ننگ نايد مر شما را زين سگان پر فساد * دل نگيرد مر شما را زين خران بىفسار ؟
اين يكى گه زين دين و كفر را زو رنگ و بوى * و آندگر گه فخر ملك و ملك را زو ننگ و عار
. . . پاسبانان تواند اين سگپرستان همچو سگ * هست مرداران ايشان هم بديشان واگذار
اندرين زندان بر اين دندان زنان سگ صفت * روزكى چند اى ستمكش صبر كن ، دندان فشار
تا ببينى روى آن مردمكشان چون زعفران * تا ببينى روى اين محنت كشان چون گل انار
گرچه آدم صورتان سگ صفت مستوليند * هم كنون بينند كز ميدان دل عياروار
. . . باش تا از صدمت صور سرافيلى شود * صورت خوبت نهان و سيرت زشت آشكار
تا ببينى مورى ، آن خس را كه مىدانى امير * تا ببينى گرگى آن سگ را كه مىخوانى عيار
باش تا بر باد بينى خان راى وراى خان * باش تا در خاك بينى شر سوروشور شار
ناصرخسرو ، شاعر پاك اعتقاد ، با اينهمه مصائبى كه بر خراسانيان و ايرانيان روى آورده بود ، از عاقبت كار نوميد نبود و همزمانان خود را بدينگونه تسلى مىداد و مىگفت :
هرچند مهار خلق بگرفتند * امروز تكين و ايلك و بيغو
نوميد مشو زرحمت يزدان * سبحانك لا إله الا هو
اثير الدين اخسيكتى ، در دو بيت ذيل ، خوب وصف كرده است :
چون تيغ چوبين در عهد ما اميرانند * كه نانشان نتوان زد بهيچوجه به تير
درازگوشى بر چارپايى افتاده * درازگوش امير و چهارپاى سرير
ناصرخسرو در يكى از قصائد غراى خود ، خراسانيانى را كه بر دور غزان سلجوقى گردآمده و به -
هامش
( 1 ) . گردن : رئيس قوم