چو باطل را دهى قوت ز بهر ضعف دين حق * تو دجالى درين ايام و جهل تو حمار تو
اگر خوى زمانگيرى و گر ملك جهانگيرى * مسيحى هم پديد آيد كزو باشد ديار تو
ايا بازارى مسكين ، نهاده در ترازو دين * چو سنگت را سبك كردى گران زانست بار تو
تو گويى سودها كردم ازين دكان چو برخيزى * به بازار قيامت در پديد آيد خسار تو
ايا درويش رعناوش چو مطرب با سماعت خوش * به نزد رهروان بازيست رقص خرسوار تو
همين شاعر حساس و حقگو در قصيدهء ديگرى به عمال ستمگر عهد مغول حمله مىكند :
غم چندين پريشانحال امروز * درين طبع پريشان اوفتاده
چو بسته زير پاى پيل ملكى * به دست اين عوانان اوفتاده
نهاده دين به يك سو و ز هر سو * چو كافر در مسلمان اوفتاده
ببين در نان خلق اين كژدمان را * چو اندر گوشت كرمان اوفتاده
. . . بسى مردم ز سرما بر زمينند * چو برف اندر زمستان اوفتاده
دريغا مكنت چندين توانگر * به دست اين گدايان اوفتاده
رعيت گوسپندند اين سگان ، گرگ * همه در گوسپندان اوفتاده
پلنگى چند مىخواهيم يا رب * در اين ديوانه گرگان اوفتاده
ز دست و پاى اين گردن زنانست * سراسر ملك ويران اوفتاده
ز جور ظالمان در شهر خويشى * به خوارى چون غريبان اوفتاده
خواجوى كرمانى نيز جستهجسته در اشعار خود به سوابق و اعمال صدور و رجال عصر خود اشاره مىكند و از رفتار ظالمانهء آنان به زشتى ياد مىكند ، اينك بيتى چند از آن اشعار :
. . . آسيايى كه فتادست و ندارد آبى * دخل آن جمله به چوب از بن دندان طلبند
هركجا سوختهاى بيسر و سامان يابند * وجه سيم سره زان بيسر و سامان طلبند
خون رهبان كه شود كشته ز رهبان خواهند * راه رهبان كه بود بسته ز رهبان طلبند
به سنان از سر ميدان سر مردان جويند * به خدنگ از بن پيكان سر نيكان طلبند
همچو دونان به دونان صاحب بىسيمانند * وجه يك نان نه و ايشان به سنان نان طلبند
خوك شكلند و حديث از خر عيسى رانند * ديو طبعند و همه ملك سليمان طلبند
. . . هر دكانى كه بيابند دوكان پندارند * وز هر آن خانه كه بينند رز خان طلبند
خبر يوسف گمگشته ز گرگان پرسند * صبر ايوب بلاديده ز كرمان طلبند
در ميان گويندگان و نويسندگان قرن نهم هيچكس چون عبيد با نظر انتقادى اوضاع اجتماعى آن دوران را توصيف و بيان نكرده است . استاد فقيد اقبال آشتيانى با توجه به آثار اين منتقد بزرگ ، چنين مىنويسد :
در جامعهاى كه اكثريت افراد آن تعليم نيافته و از نعمت رشد اخلاقى نصيبى كافى نداشته باشند ، و بر اثر توالى فتن و ظلم و جور و غلبهء فقر و فاقه ، در حال نكبت سر كنند ، خواهى نخواهى ، زمام اداره و اختيار امور ايشان به دست چند تن مردم مقتدر و طرار و خودرأى و خودكام ، كه جز جمع مال و استيفاى حظهاى نفسانى مقصد و منظورى ندارند ، مىافتد .