سنجر به كلى از آيين مملكتدارى بيگانه بود . مأمورين و عمال او در مرزهاى شرقى خراسان و حدود بلخ به انواع ظلم و ستم دست مىزدند ؛ همين بيدادگريها و عدم حمايت مردم از حكومت سنجر و عمال او سبب گرديد كه در حدود سال 545 ه . غزان چادرنشين به تجاوز تاريخى خود دست بزنند ، و كار دزدى و تجاوز را به جايى برسانند كه به قول كريم كشاورز « پس از هشت قرن هنوز عامهء مردم ايران كلمهء غز را مترادف « دزد » مىآورند :
« دزد و غز » .
« سلجوقيان مانند غزنويان به مصالح مردم ، چنان كه بايد توجه نمىكردند ؛ مخصوصا در عهد سنجر ، بازار ظلم و ستمگرى رواجى تمام يافت . از طبقات محروم مخصوصا كشاورزان ، به اسامى گوناگون ماليات و عوارض مىگرفتند . غير از بهرهء مالكانه به اسامى گوناگون از قبيل نعلبها ، ماليات سرانه ، خراج سفر يا نزوله و شراببها و امثال اينها مردم را مىدوشيدند .
روحانيان سنى زمان كه كوچكترين انحراف را رفض و كمترين تجلى فكر آزاد را كفر و بد دينى و الحاد و غيره و غيره مىخواندند ، به اين تخطيهاى آشكار به آيين اسلام خرده نمىگرفتند . » « 135 »
پيشهوران اين دوران ، چنان كه راوندى در راحة الصدور يادآور شده ، مورد انواع ظلم قرار مىگرفتند و شحنگان و كلانتران و سرهنگان به اين طبقه حتى نسبت به بازرگانان و سوداگران تعدى و تجاوز مىكردند ، و اين عدم رضايت عمومى نه تنها در مراجع تاريخى آن دوره بلكه در آثار ادبى آن دوران منعكس است . نظامى گنجوى ، كه علىرغم امثال فرخى و عنصرى به مسائل و مشكلات اجتماعى مردم توجه فراوان داشته ، با صراحت تمام از مظالم عصر سنجرى سخن مىگويد :
پيرزنى را ستمى درگرفت * دست زد و دامن سنجر گرفت
كاى ملك آزرم تو كم ديدهام * وز تو همهروزه ستم ديدهام
شحنهء مست آمده در كوى من * زد لگدى چند فراروى من
بىگنه از خانه برونم كشيد * موىكشان بر سر كويم كشيد . . .
طبلزنان دخل ولايت برند * پيرزنان را به جنايت برند . . .
داورى و داد نمىبينمت * وزستم آزاد نمىبينمت . . .
مسكن شهرى ز تو ويرانه شد * خرمن دهقان ز تو بىدانه شد
دست بدار از سر بيچارگان * تا نخورى ناوك غمخوارگان
داد در اين دور برانداختست * در پر سيمرغ وطن ساختست
جمال الدين عبد الرزاق اصفهانى نيز به مظالم عصر سلجوقى اشاره مىكند :
الحذر اى غافلان زين وحشتآباد ، الحذار * الفرار اى عاقلان زين ديو مردم ، الفرار
. . . امن دروى مستحيل و عقل دروى نااميد * كام در وى نادر و صحت در او ناپايدار
از پى قصد من و تو موش همدست پلنگ * وز پى قتل من و تو چوب و آهن گشته يار
هامش
( 135 ) . حسن صباح ، پيشين ، ص 12 به بعد .