زيان كسان از پى سود خويش * بجويند و دين اندر آرند پيش
نه تنها به روش تجاوزكارانهء محمود غزنوى بلكه به سنت وحشيانه و غلطى كه اعراب در خاورميانه معمول داشتند ، شديدا اعتراض مىكند .
در عهد مسعود ، قاضى بست در عين نيازمندى و احتياج ، دست رد به سينهء بو نصر مشكان مىگذارد و از گرفتن كيسههاى زرى كه محمود از هند آورده بود امتناع مىورزد و مىگويد : « به قيامت حساب اين نتوانم داد . » « 128 »
« . . . سلطان محمود روزى از ابو طاهر سامانى پرسيد كه سامانيان چه مقدار جواهر جمع كرده بودند ؟ گفت : رضى را به قدر هفت رطل جمع شده بود . سلطان خداى را شكر كرد و گفت :
« مرا از مال اعدا صد رطل زياده به دست افتاده » « 129 » همچنين در مجمع التواريخ آمده كه :
از زر و سيم كه بر پشت حمال و رجال كردند آنچه در ضبط كتاب و حساب آمد ، هفتاد هزار بار هزار درم شاهى بود و هفتصد هزار و چهارصد من زرينه و سيمينه بود از اصناف جامههاى رومى و چينى و سوسى و ديگر انواع چندان بود كه پيران دولت و دبيران حضرت از ضبط آن عاجز ماندند . » « 130 »
آزمندى محمود
سلطان محمود در اواخر عمر به مرض سل مبتلا شده بود و پزشكان از معالجهء او درماندند « . . . چون كار از علاج گذشت . . . به عرض خزاين اموال اشارت كرد ، نخست نفايس خزاين را از عقود و نقود و جواهر زواهر بيضا كه در خزانهء عقول و فحول نگنجيدى ، به نظرش جلوه دادند ، به چشم حسرت در آنها نگريست ، به هاىهاى بگريست . . . همچنين دواب و اصطبل و استران را در ميان ميدانى به نظر امعان ملاحظه نموده آنها را هم به حال خود روان داشت ، نظم :
در اول چو خواهى كنى جمع مال * بسى رنج بر خويش بايد گماشت
پس از بهر آن تا بماند به جاى * شب و روز مىبايدت پاس داشت
از اين جمله آن حال مشكلتر است * كه آخر به حسرت ببايد گذاشت . » « 131 »
محمود را پس از 35 سال حكومت توأم با قتل و غارت و كتابسوزى در قصر فيروزهء غزنين به خاك سپردند .
بعضى مىگويند محمود طبع شعر داشته ، چون مرگ خود را نزديك ديد ابيات زير را سرود :
ز بيم تيغ جهانگير و گرز قلعه گشاى * جهان مسخر من شد چو تن مسخر راى
گهى به عز و به دولت همى نشستم شاد * گهى ز حرص همى رفتمى ز جاى به جاى
بسى تفاخر كردم كه من كسى هستم * كنون برابر بينم همى امير و گداى
اگر دو كلهء پوسيده بركشى ز دو گور * سر فقير كه داند ز كلهء كسراى
هامش
( 128 ) . نگاه كنيد به : تاريخ بيهقى ، پيشين ، ص 512 .
( 129 و 130 ) . سعيد نفيسى ، در پيرامون تاريخ بيهقى ، ج 2 ، ص 678 و 679 .
( 131 ) . همان ، ص 659 .