جواب نامهء سلطان بايزيد به يعقوب بيگ
بسم الله تيمنا بذكره ؛ نظم ،
سپيده دم كه شهنشاه لاجورد سرير * سوار گشت برين سبز خنگ باد مسير
جهان تيره دل از مقدم سحر مىشد * چو زنگى متبسّم عذار شسته به شير
به وقتى كه ملاحان صباح به بادبان اشراق ، زورق زرّين آفتاب را از لجّه بحر اخضر به كنار ساحل افق آوردند و نيزه گذاران جمشيد خورشيد به شوارق سواطع اشعهء سواد نقطهء خال مشكين شب را از چهرهء غرّاى روز مىبرند ، شهباز گيتى پرواز ، از نشيمن مطلع شرقى ، بال زرّين بر مفارق ساكنان خطّهء ايجاد مىگشاد و سلطان سراپردهء گل ، زير چرخ برين ، از مكمن خلوتسراى انس ، قدم بر مشهد ظهور مىنهاد ، فراش صنع زواياى كشور خلقت را به مروحهء رياح ، از غبار ارتكام ظلامى مىرفت و نرگس زار حديقهء فلك آبگون به هبوب رخاء نفس صبح مىشكفت ، چابك سواران ادهم عالم « 1 » پيماى شب تيغ شمشير صبح به ارجاء و انحاء عالم مىرسانيدند و زور آزمايان
« جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً »
« 2 » همه بستان « 3 » ميدان قدر را در مصراع
« فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ »
« 4 » مىخوابانيدند ، معماران حكمت لم يزلى ، روزن سراچه گنبد نيلوفرى را به جام زرنگار مىپوشيدند و شب نشينان ظلمت انتظار به سطوع پرتو شمع چهرهء خاور از دست ساقى مراد جام مسرّت مىنوشيدند ، دست قدرت صفحهء آئينه چرخ مينافام به مصقل انجلا مىزدود و عروس حجلهء نور ، رواى جمال از وراى نقاب حجاب مىنمود ، بيضاى سيمين از زير شهپر زاغ شب كه در قفص افلاك مقيّد بود ، مىريخت و عقود زواهر لآلى گوش و گردن گردون گردان بدان مرصّع و محلّى بود در كشاكش آواز هجوم صفدر يكسوارهء چرخ مىگسيخت ، خود زرنگار بر قبّهء تارك كيوان مىنهادند و جلاجل زرّين كواكب را از پيكر هيون تندر آسمان مىگشادند ، تف پرتو حرزارت آفتاب اشتداد مادّهء سواد را كه مزاج شب يلدا به آن قيرى شده بود انحطاط مىداد و صاحب عيار تقدير قرص درست مغربى خود را كه در كوزهء فلك به دم صبح صافى كرده بودند بر طبوق « 5 » عرض مىنهاد ، گريبان سحر چاك مىشد و عرصهء فسيح ميدان افلاك از شوايب كدورت ظلمانى چون فضاى خاطر روشن دلان پاك گشت ، كافور عارض روز عالم افروز از شكر ظلام زلف مشك پاش شب ديجور پيدا بود و آثار كهولت از لمعان علامات صبح منير در مفارق شباب شب هويدا ، پاى سپهر در اقتباس شوارق مهر با هزاران آبله ، دوان بوده و زلال صلصال از دهاب تباشير در مرغزار سبز فلك روان ، بيت :
چون صبح به فال نيك روزى * بر زد علم جهان فروزى
هامش
( 1 ) . در متن نوايى : بدون كلمهء « عالم »
( 2 ) . اسراء ، 13
( 3 ) . در متن نوايى : سرابستان
( 4 ) . اسراء ، 13
( 5 ) . در متن اصلى : طبوع .