نيز حركت كرده و از حقيقت ورود جنود ظفر مورود نيز آگاهى حاصل نمايند « 1 » تا غروب آفتاب كه طليعهء لشكر اقبال از مطلع چهچه طالع نشده بود ، بهادران تكّه فى الجمله آرامى يافته ، هزيمتيان را نيز خبر نموده ، به قدرى جمعيّت كرده « 2 » مهيّاى كين شدند . درين اثنا دو سه سوار ( 92 الف ) كه از طوفان شررخيز چهچه بر كنار بودند رسيده رؤساى تكّه را آنچه گذشته بود ، آگاهى دادند . خلاصه از گمراهى بلد پليد و دور افتادن موكب ظفر « 3 » نويد پردلان تكّه فرصت نموده ، سواران كارى خود را مهيّا و آماده كرده ، « 4 » در هنگام طلوع فجر آن گروه مكروه ، قريب به دوازده سيزده هزار سوار جرّار ، فوجفوج و گروهگروه شده ، جمعى در معبر طژن و بعضى در صحرا و برخى به استقبال لشكر اقبال شتافته ، و « 5 » در هرگذر آمادهء كين و مستعد پيكار « 6 » گشته ، در كمين ايستادند و آنچه دوّاب « 7 » از قبيل گاو و گوسفند و شتر « 8 » داشتند ، تمامى در صحرا پراكنده مىگشتند . همينكه اثر ورود جنود نصرت آمود « 9 » در ظاهر يورت طژن هويدا شده و مال متفرّق بىصاحب به نظر دليران لشكر « 10 » درآمد ، چنانچه عادت كهنهء سپاهيان است ، رگ طمع آنها « 11 » به حركت آمده ، بىاختيار به اولجاى و غنيمت مشغول شدند و از همه بيشتر طايفهء جليلوند و خدابندلو سعى و اهتمام در جمعآورى انعام و « 12 » اغنام نموده ، از تيپ قراول جدا شده ، در آن صحرا متفرّق گرديدند . هرچند امير گونه خان و لطفعلى خان در مقام منع برآمدند ، فايدهپذير نشده « 13 » ، سر سوار اولجاىچى « 14 » به يورت طژن و الاچق تركمانيه رسيده ، چون تفرقهء تيپ قراول به عرض شاهزادهء دريادل رسيد ، محمّد خان قاجار را با فوجى از بهادران نامى به ضبط سوار قراول مأمور و مواكب گردون مراكب نيز از عقب به تعجيل راندند « 15 » كه مبادا چشمزخمى از سوار كمين به اولجاچيان « 16 » سپاه ظفر « 17 » قرين برسد .
هامش
( 1 ) . مج : نموده باشند .
( 2 ) . مج : نموده .
( 3 ) . مج : نصرت .
( 4 ) . مج : نموده .
( 5 ) . مج : « و » ندارد .
( 6 ) . مج : رزم و پيكار .
( 7 ) . مج : مال .
( 8 ) . مج : گوسفند و شتر و گاو .
( 9 ) . مج : سر سوار جنود نصرتشعار .
( 10 ) . مج : به نظر سپاهيان .
( 11 ) . مج : ايشان .
( 12 ) . مج : « انعام و » ندارد .
( 13 ) . مج : درآمدهاند فايده بر آن مترتب نشده .
( 14 ) . مج : اولجاى .
( 15 ) . مج : راكب نيز تعجيل رانده .
( 16 ) . مج : اولجائيان . ( همهجا )
( 17 ) . مج : نصرت .