و خبرى كه دربارهء قتل او به شما رسيده ، دروغ بوده است . » عمرو بن حجاج و همراهانش گفتند : « اگر كشته نشده است پس خدا را شكر » ؛ و برگشتند .
عبداللَّه بن حازم گويد : به خدا سوگند ! من از سوى پسر عقيل به كاخ رفتم تا ببينم كار هانى به كجا انجاميده است . همين كه هانى را زدند و زندانى كردند ، بر اسبم سوار شدم و نخستين كس از اهل خانه بودم كه خبر را به مسلم رسانيد . ناگهان زنان قبيلهء بنىمراد گرد آمدند و خروش سر دادند كه واى از اين مصيبت ! واى از اين فاجعه ! چون موضوع را به مسلم گزارش دادم ، فرمود تا ميان يارانش « 1 » كه خانههاى اطراف از آنها پر بود جار بزنم و بگويم : « يا مَنْصُورُ أَمِت ! » همين كه من جار زدم : « يا مَنصور أَمِت ! » اهل كوفه نيز همين شعار را سر دادند و نزد مسلم اجتماع كردند . مسلم فرماندهى سپاه كِنْده و ربيعه را به عبيداللَّه بن عمرو بن عزيز كندى سپرد و فرمود : ميان سواران پيشاپيش من حركت كن .
فرماندهى سپاه مَذْحج و بنىاسد را به مسلم بن عَوْسَجهء اسدى داد و فرمود : تو فرمانده پيادهها باش . سپس فرماندهى سپاه تَميم و هَمْدان را به ابوثمامهء صاعدى داد و فرماندهى ديگر مردم كوفه را به عبّاس بن جَعدهء جدلى سپرد و به سوى كاخ حركت كرد .
چون خبر حركت آنان به ابنزياد رسيد ، در كاخ پناه گرفت و درها را بست .
ابومخنف به نقل از محمّد بن بشر همدانى گويد :
عبيداللَّه ، هانى را مضروب و زندانى ساخت ولى ترسيد كه مردم بر او بشورند و همراه بزرگان و نگهبانان و خدم و حشم بيرون آمد و به منبر رفت و پس از ستايش خداوند گفت :
« امّا بعد ، اى مردم ! به اطاعت خداوند و اطاعت فرمانروايتان درآييد و از اختلاف و تفرقه بپرهيزيد كه نابود و كشته مىشويد و مورد ستم و محروميّت قرار مىگيريد .
برادرت كسى است كه به تو راست بگويد و آن كس كه هشدار دهد معذور است . »
همين كه خواست از منبر پايين آيد ناگهان جاسوسها از سوى بازار خرمافروشان
هامش
( 1 ) - هجدههزار تن با وى بيعت كرده بودند و چهارهزار نفرشان در خانهء هانى حضور داشتند .