شنيد كه همراه مادرشان بودند و مىگريستند و حضرت با شتاب رفت ، تا به آنان رسيد .
آنگاه رو به سوى مادرشان كرد و گفت : « فرزندانم را چه شده است ؟ گفت : تشنهاند . پس حضرت در طلب آب دست به مشكى برد . امّا در آن روز آب كمياب بود و مردم نيز به دنبال آب بودند . حضرت بانگ زد : آيا هيچ كدام از شما آبى همراه دارد ؟ همه دست بردند و آب مشكها را امتحان كردند ، امّا قطرهاى از آن يافت نشد . آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله به فاطمه عليها السلام گفت : يكىشان را به من بده و او چنان كرد . حضرت كودك را گرفت و بر سينه فشرد ، در حالى كه او همچنان نا آرام بود و مىگريست . آنگاه زبانش را در دهان او قرار داد و او شروع به مكيدن كرد تا آرام گرفت ، و ديگر هيچ گريهاى از او نشنيدم . ولى ديگرى همچنان مىگريست . حضرت فرمود : ديگرى را نيز به من بده ! و او چنان كرد .
پيامبر صلى الله عليه و آله با وى نيز همان رفتار را كرد . با اين كار هر دو ساكت شدند و ديگر هيچ صدايى از آنان شنيده نشد . آيا با آنچه من از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ديدهام ، نبايد آن دو را دوستبدارم ؟ « 1 »
اسحاق بن سليمان هاشمى گفته است :
روزى از پدرم شنيدم كه مىگفت : نزد هارون الرشيد بوديم . سخن از على بن ابىطالب عليه السلام به ميان آمد . هارون گفت : عامّهء مردم مىپندارند كه من على و فرزندانش را دشمن مىدارم .
به خدا سوگند ! نه چنان است كه مىپندارند و خدا از شدّت دوستى من نسبت به على و حسن و حسين عليهم السلام آگاه است . آنگاه به نقل از نياكانش اين سخن را از ابن عباس براى ما نقل كرد : روزى در محضر پيامبر خدا بوديم كه حضرت فاطمه گريان از راه رسيد . پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : پدر به فدايت ، از چه مىگريى ؟ گفت : حسن و حسين عليهما السلام بيرون رفتهاند و نمىدانم كجايند . گفت : دختركم ! گريه مكن ، زيرا آفريدگارشان از من و تو به آنان مهربانتر است .
سپس دست ها را بلند كرد و گفت : « بار خدايا ! چه در خشكى باشند و چه در دريا ، به سلامت بدارشان ! » در اين هنگام جبريل عليه السلام فرود آمد و گفت : « اى محمّد ، اندوه به دل راه مده كه آن دو در دنيا و آخرت اهل فضيلتاند ، و پدرشان از آن دو نيز بهتر است ؛ ايشان در كوى بنىنجّار
هامش
( 1 ) - المعجم الكبير ، 3 / 50 .