تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسناد تاريخى خاندان غفارى ( فارسي ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
بنگارند كه فوج گرمسيرى از يك جا خوب نيست بايد به فلان‌كس بنويسيد كه از همه جاى لارستان بگيرد . جناب معظم اليه به خيال سنوات قبل ، بندر عباس و آن صفحات را خيلى بامايه نمىداند و حال آنكه آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت . در اين صفحات معتبرترين جاها و محكم‌ترين امكنه بستك بود كه مهدى قلى ميرزا با جمعيت قليل اين بلا را به سرشان آورد . از فضل خدا و مرحمت سركار اقدس همايون روحنا فداه بندر عباس را در يك روز مىگيرم و از دماغ يك نفر هم خون نمىآيد . آن امام مسقط سابق گذشت . حالا اين امام منحصر است جلالش به مسقط خالى و بندر عباسى و توابع آن . سواحل و حبشه و ساير جاها در دست اين نيست ، و عمو و اكثر مردمان مسقط هم مدعى اوست ، صيد سالم و مسقط خالى . صيد تركى عموش به تحريك انگليس‌ها در اطراف مسقط باز در خيال فراهم آوردن اسباب است و با انگليس‌ها راه دارد . صيد سالم كه بالفعل امام مسقط است به اعتقاد خود با دولت ايران مىخواهد بسازد . با حضرات انگليس‌ها هم از ترس چاره ندارد راه مىرود . خلاصه تصرف بندر عباسى و نگاهدارى آن هيچ نقلى نيست و چندان عظمى ندارد كه مخلص بخواهد پيرايه ببندد و شاخ و برگ بگذارد . همين‌قدر كه فوج و سوار رسيد مخلص قبل از حركت خود آنجا را متصرف مىشود . واقعا آن تداركات را تنها براى بندر عباسى كه مىخواستم براى تمام بندرات و گرمسير است كه يك دفعه ان شاء الله نظم كامل بدهم و در بندر لنگه قلعه بسازم و ساخلو دولتى بگذارم و ان شاء الله صيت اسلام را به گوششان برسانم ، و الّا بندر عباسى تنها نقلى نيست كه مصطفى خان بستكى به‌طور استيلا در بندر عباسى باشد زيرا كه سابقا به زور خود بندر لنگه را متصرف بود و مىخورد و در بندر عباسى هم با مسقطىها متّحد و متّفق بود . بايد از لار هم ساخلو گذاشت ، از او هم دويست و سيصد نفرى به نوبه ، ساخلو قرار داد . بستك سيصد تومان همه جهت ماليات به ديوان مىدهد . امّا چهل هزار تومان . . . آنجاست . هفت هزار شتر دارند كه قافله‌شان به بندر عباسى و لنگه دايم در حركت است و هيجده هزار آدم دارند . خيلى جاى آبادى است و از تطاول حكام به جهت استحكام مكان تا به‌حال در امان بوده و آباد شده‌اند و كلّهم اجمعين سنّى خارجى هستند . آن سال حسين‌خانى كه به لارستان قشون فرستاده بود ، جناب سردار كل هم رفته بودند هيچ كارى نكرده بودند به بستك رفته پشت سر مصطفى خان دست‌بسته نماز كرده بودند حالا هم مصطفى خان خود را