مملكت قانع شو . يعقوب گفت كه از حرفهء رويگرى « 1 » قصد جاى بزرگان عجم كردم و به اين مرتبه رسانيدم ، اگر دست به گردن شاهد مراد آيد مطلبى حاصل شده باشد و الا آن « 2 » حرفهء رويگرى « 3 » و كشكينهء جو به سلامت .
[ 27 ] در ايام رفتن به جانب بغداد ، در يكى از منازل به مرض قولنج به عالم بقا خراميد و دست از تصرف ممالك كوتاه كرد .
ذكر حكومت عمر 29
بن ليث برادر يعقوب
بعد از فوت يعقوب برادر او عمرو ليث متصدى امر حكومت گرديد ايلچى به دار الخلافه فرستاد و اظهار انقياد و اطاعت نمود و از جرأت يعقوب عذرها خواست و معتمد معتقد عمرو بن ليث شده منشور حكومت خراسان و فارس و اصفهان و سيستان و بلخ و طبرستان بنام او نوشت عمرو علم پادشاهى برافراخته بقزوين شتافته باز از قزوين برى رفته از آنجا جهت تنبيه « 4 » محمد بن ليث كه در فارس نايب او بود و دم از عصيان زده بود تا به جانب او رفته ، او را منهزم ساخته ، مفتخر به دار الملك شيراز درآمد به تخت پادشاهى بنشست و به جميع ممالك حكام و داروغگان نشانيده ، به طرف دار الملك خود بازگشت . و در سنهء احدى و سبعين و مأتين معتمد خليفه بواسطهء شكايت اهالى خراسان رقم عزل بر صفحهء حال عمرو كشيد و صاعد بن مخلد را با لشكرى به حرب او نامزد گردانيده ، عمرو به استقبال آن سپاه شتافته ، بعد از محاربه چشمزخمى به او رسيده ، پيش از آنكه كار به شكست انجامد ، لشكر خود به جانب فارس برد و موفق خود متوجه استيصال او شده ، به شيراز آمد .
عمرو از شيراز به كرمان آمد و از كرمان به سيستان آمده ، در خزاين گشوده لشكرى آراست كه ديدهء روزگار چنان لشكرى نديده بود . در آنمحال رافع بن هرثمه در خراسان خروج كرده خطبه بنام محمد بن العلوى خواند . عمرو با آن لشكر بر سر رافع رفته بعد از محاربهء بسيار در سنهء ست و ثمانين و مأتين رافع
هامش
( 1 ) - در اصل : رو كردى .
( 2 ) - در اصل : و الآن آن حرفهء .
( 3 ) - در اصل : رو كردى .
( 4 ) - در اصل : تهيه .