كه در اين مورد از همه واردتر بوده نوشته است كه وى انتظار داشت كه مردم آنجا بىقواره ، وارفته و مريض باشند ، ولى برعكس خوشبنيه و نيكوچهره و بخصوص كودكان خوشرو بودهاند .
بنابر قول او از سكنهء دو ولايت ، مازندرانىها بيشتر سياهچهره و گندمگوناند .
هولمس نوشته بود كه افراد ساكن آن حدود كه در مجاورت دريا اقامت دارند رنگپريده و عليل مينمودند كه به نظر من البته غير از اين قابل تصور نبوده است .
مازندرانىها را غالبا همان قوم بئوتى « 1 » ايران محسوب داشته و از اين لحاظ بر ايشان ايراد گرفتهاند . دشنام يابو مازندرانى را كه از اين بابت آن ولايت بىشهرت نيست ، دربارهء ايشان وارد پنداشتهاند در اين مورد هم باز فريزر به يارى آنها شتافته و ايشان را افرادى آرام و بىآزار به شمار آورده است ، كه دستكم در اقليم و ديار خود سربازان شايسته و دليرى هستند و از اين جهت است كه آنها ديگر در ساير جاها به خدمت گمارده نميشوند .
به جمعيت اين دو ولايت در اثر طاعون 31 - 1830 تلفات بسيار وارد شده و گفتهاند كه دو سوم مردم از بين رفتهاند . آفاتى مانند آبله نيز پس از آن تلفات سنگين وارد كرده و فقط در اين اواخر جمعيت رو به افزايش نهاده است .
مجموع سكنهء دو ولايت از 000 ، 150 تا 1000 ، 250 نفر است ، اما گمان ندارم هيچوقت آمارگيرى صحيحى به عمل آمده باشد .
ميگويند بومىهاى اين سامان از اصل قوم ماد ميباشند و با لهجهاى فارسى حرف ميزنند كه در دو ولايت تا اندازهاى متفاوت است . لهجهء سومى هم كه لغتهاى پهلوى بيشترى دارد در ارتفاعات طالش معمول است « 2 » .
لباس -
مانند محيط و خود ايشان لباس اهالى مازندران و گيلان نيز كه در شهرها و جلگههاى داخلى مىپوشند متفاوت است . شلوار آنها غالبا از پارچهء
هامش
( 1 ) -Beotie( 2 ) - اصطخرى در قرن دهم نوشت كه در طبرستان لهجهء خاصى هست كه نه فارسى است و نه عربى و در بيشتر نواحى ديلمان زبان اهالى را نمىتوان فهميد .