تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 692

مساهمون:

ص٦٩٢
عجبا ! عجبا از تو ، عجبا ! حيرانى مرا با تو پايانى نيست چگونه با انگشتانه‌اى از كلمات اقيانوسى را مىتوان پيمانه كرد بگذار بگريم خون تو در اشك ما تداوم يافت و اشك ما ، صيقل گرفت شمشير شد و در چشمخانهء ستم نشست تو قرآن سرخى « خون‌ْآيه » هاى دلاوريت را بر پوست كشيدهء صحرا نوشتى و نوشتارها مزرعه‌اى شد با خوشه‌هاى سرخ و جهان يك مزرعه شد با خوشه ، خوشه ، خون و هر ساقه : دستى و داسى و شمشيرى و ريشهء ستم را وجين كرد و اينك