چشمش به طفل كوچك خود افتاد * طفلى كه غمترين غمِ مادر بود
راهى نمانده بود براى او * راهى كه با عروج برابر بود
قنداقه را گرفت در آغوشش * اين تير استغاثهء آخر بود
لبخند طفل ، كار خودش را كرد * فرمان رسيد ، نوبت اصغر بود
عروسك ( تقديم به حضرت رقيّه ( س ) )
حق ندارد بهانه بگيرد ، دخترى كه عروسك ندارد * « نه ، ندارم ! » پدر راست مىگفت ، او به حرف پدر شك ندارد
دخترم ! « خستهام » چند بخشست ؟ باز هم كفرِ بابا درآمد * او نمىفهمد اين حرفها را ، او كه يك قلب كوچك ندارد
ياد روز نمايش كه افتاد ، باز هم صورتش سرختر شد * « من بيايم ؟ اجازه ؟ اجازه ؟ » نه ! لباس تو پولك ندارد
راديو ، قبض برق و اجاره ، « ماه لالا و ، خورشيد لالا » * برق آمد ، وَ او خواب مىديد باز برنامه كودك ندارد
صبح فردا ، خيابان ، بهانه ، « بچّهء بد ! تو ديگر بزرگى * لج نكن ، اه ببين آن يكى هم مثل تو بادبادك ندارد »
آب ، بابا ، خرابه ، شب بعد دزدَكى رفت و چادر به سر كرد * جانمازِ پر از اخمِ بىبى ، و خدايى كه سمعك ندارد
« شايد از او عروسك بگيرم ، بايد اين را بخواهم » ولى نه * توىِ گوشش يكى گفت : « مادر ، چند سالست عينك ندارد »
دخترم ! خستهام چند بخشست ؟ هجى كن : « به قرآن نه دارم » * نقطه . اى آسمان سه ساله ! بىتو اينجا چكاوك ندارد
لاى لالا اميدِ برادر ! گريه ! نهنه تو بايد بخوابى * در مزار غريبى كه ديگر شيشههاى مشبّك ندارد