باز از اوست :
چه حيلهها كه نديدم ز چرخ بوقلمون * چه كنيهها كه نورزيد آسمان با من
پناه مىبرم اكنون ز جور او به شهى * كه حل مشكلم آنجا شود به وجه حسن
حسين ابن على ، خسرو زمين و زمن « 1 » * فداى مرقد پاكش من و هزار چو من !
جبين ماه نو ، از سجدهء درش پرنور * ز خاك درگه او ، ديدهء ملك روشن
بود هميشه به راه خدنگ دلدوزت * تمام چشم ، تن دشمن تو چون جوشن
بود به پيكر خصم تو ، جانشين گل * ز ضرب گرز گرانسنگ ، مهرهء گردن
كمند را چو تو كارسنان بفرمايى * به فرض ، باشد اگر دشمن تو رويين تن :
به زور معجز سرپنجهء عدو بندت * گذر كند ز تنش همچو رشته از سوزن
اگر به چشم غضب سوى آسمان نگرى * ز بيم ، بسكه بلرزد به خويش چرخ كهن
به روى خاك بيفتد ستاره از گردون * چنان ، كه آرد به ريزد برون ز پرويزن « 2 »
زبان وحى بيانى كجاست ؟ تا كه كنم * ثنا و مدح حسين على به وجه حسن « 3 »
در توصيف كربلا
كو طالع و بخت آنكه باشم * در حضرت كربلا ، ز زوّار
چينم گل بوسه با لب شوق * گاهى از در ، گهى ز ديوار
مالم برِ خاك آستانش * هر دم « 4 » روى نياز ، صد بار
آن گه به زبان عجز و زارى * گويم رفيق ره كه هشدار « 5 » !
چون در رسدم اجل به ناگاه * اين است وصيتم كه : زنهار !
گرد رخ من ، ز خاك آن كوست * ناشسته مرا به خاك بسپار « 6 »
هامش
( 1 ) . زمان
( 2 ) . بادزن
( 3 ) . همان ، ص 356 تا 357 .
( 4 ) . ظ : هر لحظه
( 5 ) . ظ : گويم كه رفيق راه هشدار
( 6 ) . همان ، ص 431 .