تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1917

مساهمون:

ص١٩١٧
قد جلت ما بين بانقيا الى عدن * و طال فى العجل ادوارى و تسيارى
فكان اكرمهم عهدا و اوثقهم * عقدا ابوك بعرف غير انكارى
كالغيث ما استمطروه جاد وابله * و فى الشّدائد كالمستأسد الضّارى « 1 »
كن كالسّموئل اذ طاف الهمام به * فى جحفل كسواد اللّيل جرّار
اذ سامه خطّتى خسف فقال له * قل ما تشاء فانّى سامع جارى
فقال غدر و ثكل انت بينهما * فاختر و ما فيهما حظّ لمختار
فشكّ غير طويل ثمّ قال له * اقتل اسيرك انّى مانع جارى
و سوف يعقبنيه ان ظفرت به * ربّ كريم و بيض ذات اطهار
لأسرّهنّ لدينا ذاهبا هدرا * و حافظات اذ استودعن اسرارى
فاختار ادراعه كى لا يسبّ بها * و لم يكن عهده فيها بختّارى
و ما قصهء سموئل و درعهائى كه امرء القيس در نزد او به امانت گذاشت و بعد از هلاكت امرء القيس ، الحارث ملك شام آن درعها را از سموئل بخواست و لشكر بر سر قلعهء او بتاخت و پسرش را اسير گرفت و در پاى قلعه در برابر پدر سر برداشت و سموئل در امانت خيانت نكرد - در جلد دوم از كتاب اول ناسخ التواريخ - در ذيل احوال امرء القيس رقم زده‌ايم . بالجمله چون شريح كلمات اعشى را اصغا فرمود با مرد كلبى گفت : اين اسير را با من بخش . كلبى بپذيرفت . آنگاه با اعشى گفت : برخيز و بدانچه حاجت دارى از من طلب فرما كه روا باشد . اعشى گفت : هم اكنون از تو شترى خواهم كه در ساعت برنشينم و طريق خانهء خويش گيرم . شريح او را شترى داد . پس اعشى بىتوانى برنشست و بشتافت . زمانى برنگذشت كه كلبى را آگهى دادند كه اين اسير اعشى بود . در زمان كس به سوى شريح فرستاد كه آن اسير را با من فرست تا او را عطائى كنم . شريح گفت : هم اكنون برنشست و بجست . مرد كلبى سوار شد و سخت از
هامش
( 1 ) . اى شريح مرا ترك مكن ، بعد از آنكه ناخن‌هايم امروز به رشته‌هاى تازيانهء تو آويخت من در همهء شهرها بين بانقيا و عدن گشته‌ام و مدّتها بين ايرانيان رفت و آمد داشته‌ام . اما پدر تو از همهء آنان عهدى كريمتر و شرفى استوارتر داشت ، اين حقيقت را همه مىدانند و قابل انكار نيست . چون باران بود كه وقتى از او تقاضاى بخشش مىكردند فيضان پربركت را به ايشان عطا مىكرد و در جنگ‌ها چون شير ژيان بود . ( اين قصيده يازده بيت است و در شرح فداكارى سموئل و حفظ امانات امرؤ القيس در آن مذكور است )