عباده و حباب بن المنذر را به لشكرگاه او فرستاد تا لشكر او را كوچ دهند و ايشان را به مماطله و مسامحه نگذارند .
چون اين خبر سمر شد آن مردم كه در خلافت على مرتضى مخالفت داشتند تنگدل شدند و چون اين سخن نتوانستند مكشوف داشت همىگفتند : رسول خداى اسامه را كه غلامى بيش نيست چگونه بر مهاجرين اولين امير مىفرمايد ؟
تأكيد پيغمبر در تجهيز جيش اسامه
چون اين سخن گوشزد رسول خداى گشت به خشم رفت ، و روز شنبه دهم ربيع الاول با حدّت تب و شدّت صداع عصابه بر سر بست ، و از خانه به مسجد شده بر منبر صعود داد و گفت :
اى معشر مسلمين اين چه سخن است كه در امارت اسامه كردهايد ؟
اگر امروز تقديم اين طعن نمودهايد بىگمان در سرّيه مؤته امارت پدر او زيد را مورد طعن ساختهايد ، سوگند با خداى كه زيد سزاوار امارت بود و اسامه لايق امارت است ، و زيد از احبّ مردم بود با من و اسامه از جمله دوستترين مردم است با من ، و هر دو تن مطيّهء جميع خيراتند ، پس وصيّت مرا در حق او به نيكوئى بپذيريد كه از جملهء اخيار شما است ، و از مرافقت او دست بازمداريد .
اين بگفت و از منبر به زير آمد و به حجرهء خويش شتافت .
پس از آن جماعتى كه مأمور به ملازمت اسامه بودند گروهها گروه به حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله آمده وداع بگفتند و برفتند و آن روز مرضى شديد بر وجود مباركش استيلا يافت و با شدّت مرض بر زبان مبارك مىراند : جهّزوا جيش اسامة بن زيد . و در اين امر هر زمان مبالغت بر زيادت مىكرد .
روز يكشنبه يازدهم اسامه از لشكرگاه براى وداع به حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله آمد و بر بالين پيغمبر بنشست و سر و دست مبارك را بوسه زد ، اين هنگام از شدّت مرض