برادر را كشته ديد مانند ديو ديوانه از قلعه بيرون شتافت و هيچ كس از جهودان به جلادت و شجاعت او نبودند . دو زره در بر داشت و دو عمامه بسر بسته خودى بر زبر نهاده و سنگى را مانند دستاسى از ميان سوراخ كرده فراز مخروطى « 1 » خوُد را از سوراخ سنگ بيرون داده بود و دو شمشير حمايل كرده و سنان نيزه او سه من به ميزان مىرفت . مانند اژدهاى دمنده به ميدان آمد و اين رجز خواندن گرفت :
قد علمت خيبر انّى مرحب * شاكى السّلاح بطل مجرّب
ان غلب الدّهر فانّى اغلب * و القرن عندي بالدّما مخضّب
اطعن احيانا و حينا اضرب * اذا الحروب اقبلت تلهّب
و احجم عن صولتى المحجّب * خلت حماى ابدا لا يقرب
هيچ كس از مسلمانان نبود كه با او هم ترازو تواند شد . لاجرم علىّ مرتضى چون شير غضبان بر وى درآمد و اين رجز انشاد كرد :
أنا الّذى سمّتنى أمّى حيدره * ضرغام آجام و ليث قسوره
عبل الذّراعين غليظ القصره * كليث غابات كريه المنظره
من يترك الحقّ يقوّم صغره * أكيلكم بالسّيف كيل السّندره
أضربكم ضربا يبين الفقره * و أترك القرن بقاع جزره
أضرب بالسّيف رقاب الكفره * ضرب غلام ماجد حزوّره
أقتل منهم سبعة أو عشره * فكلّهم أهل فسوق فجره « 2 »
چون مرحب اين رجز از على عليه السّلام بشنيد و بدانست كه آن حضرت را يك نام نيز شير است ، به ياد آورد آن خواب را كه همىديد شيرش مىكشد . سخت بترسيد و
هامش
( 1 ) . بالاى كلاهخود را كه به شكل مخروط است .
( 2 ) . من آن كسم كه نهاد مرا مادر من « حيد » ، شير بيشهها و شير تيرانداز ، قوى در ارش سخت بن گردن ، چون شير بيشهها ناخوش ديدار ، جمعى كه مىگذارند حقّ را ، برخيزند خوار ، مىپيمايم شما را به شمشير ، پيمودن پيمانهء سندره ، مىزنم شما را زدنى كه جدا كند مهرهء پشت را از يكديگر ، و مىگذارم همسر حرب را به زمين نرم هموار گشته ، مىزنم به شمشير گردنهاى كافران را ، زدن غلام بزرگوار قوى ، مىكشم از ايشان هفت يا ده ، چه ايشان اهل نافرمانى و بدكارانند .وقت است كه من بر صف دشمن بزنم * يابم همه را و زود گردن بزنمچون غنچه كنم جامهء دشمن پرخون * هرجا كه رسم تيغ چون سوسن بزنم( شرح ديوان منسوب . . . ( 500 - 502 ) .