است و فرزندانش نخستين كعب و آن ديگر بحير « 1 » دو شاعر نامبردارند و فرزندزادهاش مضروب بن كعب نيز شاعر است .
و نام مضروب ، عقبه است از اين روى لقب مضروب يافت كه بر زنى بيگانه درآمد و برادر آن زن برسيد و او را با تيغ ضربات كثيره بزد ؛ لكن از آن جراحات جان به سلامت برد ، و مضروب را نيز پسرى شاعر بود كه العوّام نام داشت . و اين شعر را خواهرش خنسا در مرثيهء او گفته است :
و ما يغنى توفى المرء شيئا * و لا عقد التّميم و لا الغضار
اذا لاقى منيّته فامسى * يباق به و قد حقّ الحذار
و لاقاه من الايّام يوم * كما من قبل لم يخلد قدار « 2 »
گويند : يك روز حارث بن عوف بن ابى حارثه با برادرش خارجه گفت : تواند بود كه من از كس دخترى به شرط زنى بخواهم و رد مسئول كند . گفت : آرى ، آن كس اوس بن حارثة بن لام الطائى است كه هرگز مصاهرت تو را رضا ندهد . از اين سخن حارث دلتنگ شد و غيرتش جنبش كرد ، در زمان برخاست و خارجه را نيز با خود برداشت و شتابزده به خانهء اوس بن حارث آمد . اوس از بيرون قبهء خويش او را ديدار كرد و پرسش نمود و گفت : از بهر چه طىّ اين مسافت كردى ؟ گفت : آمدهام تا حبل خويشاوندى تو محكم كنم ، و با تو خويش و هم آهنگ باشم . اوس چون دانست از پى خواستارى دختر آمده نخست مكروه داشت و روى از او برتافته مغضبا به قبهء خويش درآمد .
زوجهء اوس كه نسب به قبيلهء عبس مىبرد گفت : اين چه كس بود كه با او سخن مىكردى ؟ و ناگاه او را گذاشتى و بازشدى . گفت : سيد عرب ، حارث بن عوف المرّى . گفت : چرا او را وقعى نگذاشتى ؟ گفت : مردى احمق است براى خواستارى دختر من آمده است . گفت : دخترت را با سيد عرب تزويج نكنى به كه خواهى داد ؟
هم اكنون بشتاب و تدارك اين ناهموارى كن .
پس اوس برفت و دل حارث را بازآورده به خيمهء خويش درآورد ، و با زن گفت :
هامش
( 1 ) . سيرت رسول اللّه : بجير بن زهير ( 2 / 950 ) .
( 2 ) . قدار بن سالف : پى كن ناقه صالح عليه السلام . و قدار بن عمرو بن ضبيعة مهتر و رئيس قبيله بنى ربيعه .