ديگر بار پيغمبر فرمود : و لا تقتلن اولادكنّ هند گفت : ربّيناهم صغارا و قتلتموهم كبارا فأنتم بهم اعلم . يعنى : ما در خردى تربيت اولاد خويش مىكنيم ، و چون بزرگ شدند شما مىكشيد و از اين سخن پسرش حنظله را تذكره مىكرد كه در جنگ بدر به دست على عليه السّلام كشته شد - چنان كه مرقوم گشت - . اين هنگام عمر چنان بخنديد كه به پشت افتاد ؛ رسول خداى تبسم فرمود .
آنگاه پيغمبر گفت : و لا يأتين ببهتان . هند عرض كرد : سوگند با خداى كه بهتان قبيح است و تو ما را به رشد و مكارم اخلاق امر مىفرمائى .
و چون رسول خداى فرمود : و لا يعصينك فى معروف . هند گفت : ما جلسنا مجلسنا هذا و فى انفسنا ان نعصيك فى شيء . ما اينجا حاضر نشدهايم كه بىفرمانى تو كنيم .
بالجمله چون بيعت زنان به پاى رفت ، رسول خداى به خانهء امّ هانى آمد و غسل بكرد و نماز چاشت هشت ركعت مخففا بگذاشت ؛ و اين چنان تواند بود كه رسول خداى روز دويم فتح مكه به خانهء امّ هانى رفته يا بلال را روز دويم به بانگ نماز اشارت فرموده .
گويند : لشكرگاه پيغمبر در شعب ابو طالب و خيف بنى كنانه بود تا زحمت ايام سلف را در آن اراضى تذكره كنند ، و بر فتح و استيلا سپاس گويند .
قتل جندب بن الاولع
و چنان افتاد كه در روز فتح مكه جندب بن الاولع هذلى به مكه درآمد و خراش بن اميّه كعبى شمشير خويش را در شكم او فرو داد ، چنان كه امعايش بيرون دويد و او پشت به ديوار بازداده در امعاى خود نگران بود و ديدگانش در حدقه دوران داشت . پس گفت : اى گروه خزاعه نتوانستيد با من ديگرگونه كار كنيد . اين بگفت و بيفتاد و بمرد . اين خبر به رسول خداى آوردند ، به پاى خاست و فرمود :
همانا خداى حرام كرده است مكه را روزى كه آسمان و زمين و آفتاب و ماه آفريد و تا روز بازپسين حرام است و هيچ بنده مؤمن را