گشودند و گفتند : انصرف يا ابا القاسم فو اللّه ما كنت جهولا ، يعنى : بازشو اى ابو القاسم سوگند با خداى كه تو جهول نيستى ، پس آن حضرت مراجعت فرمود .
جسارت قريش بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله
و روز ديگر همچنان قريش در حجر انجمن شدند و بعضى با بعضى گفتند : چون است كه در كار محمّد سخن كنيد و چون او بر شما ظاهر شود خاموش شويد و زبان به معذرت گشائيد ؟ و يكديگر را در كين آن حضرت استوار همىكردند ، ناگاه رسول خداى درآمد ، پس جملگى از جاى جنبش نموده بر آن حضرت حمله بردند و قصد هلاك او كردند و گفتند : تو آنى كه خدايان ما را به بد ياد كنى و ما را ديوانه خوانى .
فرمود : چنين باشد ، پس يك تن رداى آن حضرت را بگرفت و به گردن مباركش درانداخت و همى سخت بكشيد چنان كه نفس تنگى گرفت .
أبو بكر چون اين بديد فرياد برآورد : أ تقتلون رجلا ان يقول ربّى اللّه و قد جاءكم بالبيّنات من ربّكم . يعنى : آيا مىكشيد مردى را كه مىگويد پروردگار من « اللّه » است و آورده است شما را آيات روشن از پروردگار شما .
و كفار قريش ، چون اين بشنيدند : دست از پيغمبر بداشتنيد ؛ و در أبو بكر آويختند و موى زنخش را بكشيدند و سرش را بشكستند و چندان سر و مغزش را با نعل كوفتند كه مدهوش بازافتاد . و بنى تميم آگهى يافته بيامدند و او را از دست مشركين نجات دادند .
زن أبو لهب در آن هنگامه گفت : مذمّما قلينا و دينه أبينا و أمره عصينا يعنى :
مذمّم « 1 » را ما خصمى داريم و دين او را اقتفا نكنيم و حكم او را عصيان ورزيم .
خبر أبو لهب
و ديگر چنان افتاد كه روزى رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله مردم را به خداى مىخواند و
هامش
( 1 ) . مذمم : همانا قريش پيغمبر را به جاى محمّد از روى استهزا مذمّم مىخواندند .