آنگاه وليد زبان برگشاد و گفت : اى ابو طالب ، هماكنون مردمان را به كعبه فراهم كنم و نامه نويسم و ايشان را گواه گيرم كه من از پدرى او بيزارم و او را از نسب خود و همه بنى مخزوم خلع كردم و با تو سپردم كه به فرزندى به جاى محمّد بدارى و او را با قريش سپارى تا اين بيم و بلا فرو نشيند .
ابو طالب از اين سخنان بخنديد و گفت : يا ابن مغيره ، سوگند با خداى كه مرا داد ندادى ، گوئى : فرزند مرا بستان و در كنار خويش نيكو بدار و فرزند خويشتن را با ما سپار تا او را مقتول سازيم اگر هيچكس اين كرده است ، بنمائيد تا من نيز چنين كنم .
از ميانه مطعم بن عدىّ بن نوفل بن عبد مناف بن قصىّ گفت : اى ابو طالب قوم تو انصاف دادند و بر آنند كه مكروه از تو بگردانند و تو در دل دارى كه هرگز سخنى از ايشان پذيرفتار نباشى . ابو طالب گفت : نه اين است ، بلكه اين جماعت در خذلان مجتمع شدهاند و در تعريض با مطعم و ديگر مردم اين شعرها بگفت :
شعر
ألا قل لعمرو و الوليد و مطعم * ألا ليت حظّى من حياطتكم « 1 » بكر « 2 »
من الخور « 3 » حبحاب قصير « 4 » كثير رغاؤه « 5 » * يرش « 6 » على السّاقين من بوله قطر
أرى اخوينا من أبينا و امّنا * اذا سألا قالا الى غيرنا الامر
بلى لهما امر و لكن تحرجما * كما حرجمت « 7 » من رأس ذى علق « 8 » الصّخر
اخصّ خصوصا عبد شمس و نوفلا * هما نبذانا مثل ما نبذ « 9 » الجمر
هما اغمزا « 10 » للقوم فى اخويهما * فقد اصبحا منهم اكفّهما صفر
و تيم و مخزوم و زهرة منهم * و كانوا لنا مولى « 11 » اذا بغىّ النّصر
فو اللّه لا ينفكّ منّى عداوة * و لا منهم ما كان من نسلنا سفر « 12 »
پس قريش از نزد ابو طالب بيرون شدند و بر خصمى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بيفزودند .
ابو لهب و عقبة بن ابى معيط كه همسايهء رسول خداى بودند هر روز رهگذار آن
هامش
( 1 ) . حياط : نگاه داشتن .
( 2 ) . بكر : شتر جوان .
( 3 ) . خور : شتران .
( 4 ) . حبحاب قصير : زشت بدخوى .
( 5 ) . رغا : بانگ كردن شتر .
( 6 ) . رش : چكيدن آب .
( 7 ) . حرجمه : بر يكديگر افتادن و بازگشتن شتر .
( 8 ) . ذى علق : نام كوهى است .
( 9 ) . نبذ : انداختن از دست .
( 10 ) . اغماز : عيب كردن .
( 11 ) . مولى : عبد و غلام را گويند .
( 12 ) . سفر جمع سفير : يعنى مسافران .