نهانى وقتى خويشتن را به كعبه درانداخت و خطّاب آگاه شد عقاب و عتابش فرمود .
عاقبت الامر زيد اين رجز بخواند و از مكه سفر كرد :
لا همّ أنّى محرم لا حلّه * و انّ بيتى اوسط المحلّة
عند الصّفا ليس بذى مضلّه
[ خبر دادن احبار از پيغمبر آخر زمان ]
بالجمله زيد نخست بسوى جزيره و موصل كوچ داد و از آنجا به اراضى شام عبور كرد و به نزديك راهبى شد و از دين حنيفيه سؤال كرد . راهب گفت : از دينى سؤال مىكنى كه تو امروز يك تنه حمل آن نتوانى كرد ، لكن آگاه باش كه در شهر تو پيغمبرى باديد شده كه هماكنون زمان بعثت اوست و او بر دين ابراهيم مبعوث شده . زيد چون اين بشنيد راه مكه پيش گرفت و چون در اراضى بنى لخم آمد ، جمعى بر او تاختند و او را بكشتند . ورقة بن نوفل چون اين بشنيد بگريست و اين شعرها بگفت :
رشدت و انعمت ابن عمرو و إنّما * نجنّبت تنّورا من النّار حاميا « 1 »
بدينك ربا ليس ربّ كمثله * و تركك اوثان الطّواغى كماهيا
و ادراكك الدّين الّذى قد طلبته * و لم تك عن توحيد ربّك ساهيا
فاصبحت فى دار كريم مقامها * تعلّل « 2 » فيها بالكرامة لاهيا
تلاقى خليل اللّه فيها و لم تكن * من النّاس جبّارا الى النّار هاويا « 3 »
و قد يدرك الانسان رحمة ربّه * و لو كان تحت الارض سبعين واديا
روزى دختر سعيد بن زيد بن عمرو نفيل و پسر عمّ زيد و عمر بن خطّاب از رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله از حال زيد سؤال كردند كه آيا آمرزيده است او ؟ قال : نعم ، فانّه يبعث امّة وحده . يعنى : او يك تنه شريعتى داشت .
ديگر وقتى چنان افتاد كه در بلدهء مدينه در انجمن بنى عبد الاشهل ، يكى از احبار يهود حديث قيامت مىكرد و بر صدق اين سخن گفت : پيغمبرى از حرم مبعوث
هامش
( 1 ) . حمى : سوزان شدن و سخت گرم شدن .
( 2 ) . علل : به تحريك دوباره خوردن آب .
( 3 ) . هوىّ : فرو افتادن به مغاكى .