بيرون شده اين شعرها بگفت :
بيت
ألا سائل النّعمان ان كنت سائلا * و حىّ كلاب هل فتكت بخالد
غشوت اليه و ابن جعدة دونه * و عروة يكلا عمّه غير راقد
و قد نصبا رجلا فباشرت حوزه * بكلكل مخشيا للعداوة خارد
فاضربه بالسّيف يا فوخ رأسه * فضمّم حتّى نال نيط القلائد
و از اينجاست كه در ميان عرب افتك من الحارث بن ظالم « 1 » مثل گشت .
مع القصه بعد از قتل خالد وحشت و دهشتى تمام حارث را بگرفت و در حال از حيره بيرون شتافت و از آن سوى عتبه به درگاه نعمان آمد و فرياد برداشت كه يا سوء جواراه ، پناهنده در حضرت تو ايمن نتواند زيست ، چه آسوده نشستهاى كه حارث ، خالد را بكشت . چون نعمان آگهى يافت چند تن از ابطال رجال را از دنبال او بفرستاد و چون راه به دو نزديك كردند حارث روى برتافت و با ايشان درآويخت و چند تن را بكشت و برخى را منهزم ساخت و اين شعر بگفت :
انا ابو ليلى و سيفى المصلت * من يشترى سيفى و هذا اثره
و اين مصرع ثانى در عرب مثل گشت « 2 » .
اما حارث نخست عزم قبيلهء خويش كرد و خواست تا در ميان بنى غطفان جاى
هامش
( 1 ) . مجمع الامثال ميدانى ، 2 / 89 . ابن اثير گويد : حارث پوشيده به حيره رفت تا اسود را بكشد .
يك روز كه او در خانهاش بود ، آواى زنى دادخواه را شنيد كه فرياد مىزد : من به حارث ظالم پناهنده شدم . حارث گزارش كار آن زن را شنيد كه اسود گلهاى از شتران وى را به زور گرفته بود . حارث به نزد زن رفت و به او گفت : فردا به فلان جا آى . حارث خود به آنجا آمد و چون شتران نعمان به آبشخور آمدند ، آنچه را از آن زن بود ، بگرفت و به دو سپرد . در ميان اينها شترى به نام « لقاع » بود ، حارث در اين باره گفت :اذا سمعت حنّة اللقاع * فادع ابا ليلى فنعم الدّاعىيمشى بعضب صارم قطّاع * يفرى به مجامع الصّداعيعنى : چون بانگ لقاع را شنيدى ، آواز بر آور و ابو ليلى را فراخوان كه نيكو فراخوانى است .
همواره با شمشير تيز و بسيار برندهاى راه مىرود كه تارك دلاوران را مىشكافد ( تاريخ كامل ، 2 / 658 ) .
( 2 ) . مجمع الامثال ميدانى ، 2 / 306 - 307 ، او بيت ديگرى را نيز نقل مىكند كه در مصراع دوم با بيت نسخهء ما يكى است :قالت له فى بعض ما تسطّره * من يشترى سيفى و هذا أثره