بگيريد ، پس بيرون خرام و مرا از بندر رها كن . و با ابن برّاق فرمود : چون من گرفتار شوم تو خود را از قوم پوشيده مكن و در پيش روى ايشان چنان نرم در دويدن باش كه آن جماعت گمان كنند كه ترا توانند گرفت و از دنبال تو بتازند و با تو مشغول شوند . اين بگفت و به آبگاه در آمد .
و مردم بنى بجيله از كمين بيرون تاختند و او را بگرفتند ، پس در زمان شنفرى چون برق و باد بدويد و خود را به گوشهاى پنهان ساخت ؛ و ابن برّاق بماند . تابّطشرا گفت : اى مردم بجيله اينك من اسير شما باشم اگر خواهيد ابن برّاق را نزد شما به گروگان بگذارم و به قبيلهء خود شده از بهر خويشتن و او فدا آرم و با شما سپارم و او را نيز خلاص كنم . ايشان گفتند : تواند بود . پس تابّطشرا بانگ برداشت كه اى عمرو بن برّاق صواب آن است كه تو در ميان بنى بجيله به جاى من اسير باشى تا من رفته از بهر فدا زر و سيم آرم . ابن براق گفت : من هرگز اين كار نكنم و راه خويش گرفته روان شد و چنان بنمود كه خستگى و ماندگى دارد و نيك نتواند شتافت .
مردم بجيله در گرفتن او طمع كردند و تابّطشرا شرا را دست و پاى بسته بگذاشتند و از دنبال ابن برّاق همگروه بشتافتند . تابّطشرا به آواز بلند بانگ برداشت كه : بگيريد .
قوم چنان پندار كردند كه ايشان را بگرفتن ابن برّاق تحريص مىكند و غافل بودند كه اين علامتى است از بهر اعلام شنفرى .
بالجمله شنفرى چون بانگ تابّطشرا بشنيد از نهانگاه بيرون شتافت و بر سر او آمده بند از او برداشت . پس تابّطشرا و شنفرى از يك سوى بدويدند و ابن برّاق در اين وقت دويدن خويش را آشكار كرده از پيش روى بنى بجيله چون عقاب كه به نشيب شود بدويد و با اصحاب خود پيوست . در اين وقت تابّطشرا فرياد برداشت كه : اى مردم بجيله دويدن ابن برّاق را ديدند اينك دويدن مرا ببينيد كه آن را فراموش كنيد ، و از ابن براق پيشى گرفت و شعرى چند بگفت كه اين بيت از آن است :
بيت
لا شىء اسرع منّى غير ذى عذر * او ذى جناح بجنب الرّيد « 1 » خفّاق « 2 »
هامش
( 1 ) . كنار كوه كه بيرون جسته باشد ريد گويند .
( 2 ) . مخفق : به معنى پريدن مرغ باشد .