بود . مع الحديث اين كابين در شب جمعه عشيهء عرفه بسته شد و بعضى در ايام حج در اوسط ايّام التّشريق دانند .
و عبد اللّه عليه السّلام بعد از عقد نكاح يك شبانهروز در نزد آمنه ببود و نخستين نوبت كه با او شرط مضاجعت بگذاشت آمنه بار گرفت و آن نور مبارك از عبد اللّه به دو انتقال يافت . و از پس آن عبد اللّه مراجعت كرده ديگر باره در نيمه راه با امّ قتال دچار شد و با او فرمود هماكنون بر چگونه [ اى ] آيا بدان وعده كه دوش دادى وفا توانى كرد ؟ امّ قتال چون در جبين عبد اللّه نگريست و آن نور را ناپديد يافت گفت :
قد كان ذاك مرّة فاليوم لا « 1 » .
و اين سخن در ميان عرب مثل گشت .
گفت : اى عبد اللّه آن نور مبارك كه در جبين داشتى چه شد ؟ فرمود با آمنه بنت وهب سپردم . عرض كرد كه : من در طلب آن نور بودم كه بهرهء من نگشت و در كمال حسرت و ضجرت اين شعر بگفت .
بيت
بنى هاشم قد غادرت من اخيكم * امينة اذ للباه يعتلجان
كما غادر المصباح بعد حبوّه * فتايل قد ميثت له به دهان
و ما كلّ ما نال الفتى من نصيبه * بحزم و لا ما فاته بتوان
فاجمل اذا طالبت امرا فانّه * سيكفيكه جدّان يصطرعان « 2 »
هامش
( 1 ) . آن روزگارى پيش از اين بود ، اكنون گويم نه . ميدانى در مجمع الامثال به جاى ذاك ، ذلك مىنويسد ( مجمع الامثال ، 2 / 15 ) .
( 2 ) . به روايت طبرى و ابن اثير : زنى فاطمه نام از قبيلهء خثعم اين اشعار گفت و در تاريخ كامل ابن اثير اين اشعار بدين صورت نگاشته شده است :بنى هاشم قد غادرت من اخيكم * امينة اذ للباه تعتركانكما غادر المصباح عند خموله * فنائل قد بلّت له به دهانمما كلّ ما يحوى الفتى من تلاده * لعزم و لا فاته لتوانفاجمل اذا طالبت امرا فانّه * سيكفيكه جدّان يعتلجانسيكفيكه امّا يد مقفعلّة * و امّا يد مبسوطة ببنانو لمّا حوت منه امينة ما حوت * حوت منه فخرا ما لذلك ثانيعنى : اى هاشميان ، هنگامى كه شما براى كامجوئى با يكديگر گلاويز بوديد و مرد و زنتان بر يكديگر همىپيچيدند ، گوهرى گرانبها از ميان رخت بر بست [ گوهر گرانبهايى كه پرتو -