عظمت او نهد .
انيس اين سخنان را پذيرفت و وقتى لايق اين جمله را با ابرهه گفت . و صبحگاه پادشاه يمن ، عبد المطّلب را به درگاه خويش طلب فرمود و مناسب نمىنمود كه در ميان بزرگان حبشه ، عبد المطّلب را در تحت خويش جاى دهد و او را همبر « 1 » خود نشاند و همچنان سزاوار ندانست كه خود بر سرير نشيند و او را بر بساط نشاند ، پس از سرير فرود شد و بر بساط نشست تا چون عبد المطّلب درآيد او را نيز در بساط جاى فرمايد .
مع القصه عبد المطّلب آن چند تن از فرزندان خويش را كه به همراه داشت بگذاشت و خود به درگاه ابرهه شتافت . چون چشم ابرهه بر وى افتاد آثار عظمت و جلالت از جبهت « 2 » او مطالعه كرد و مردى يافت كه اجلّ و اجمل از او در جملهء ناس ديدار نشود ، پس او را در پهلوى خويش جاى داد و عظمت فراوان نهاد و با خود واجب كرد كه اگر اين مرد بزرگوار خلاصى مكّه از من خواهد و مرا فرمان مراجعت دهد بىتكلّف خواهم پذيرفت . و روى با ترجمان خويش كرد و گفت : با اين سيّد بزرگ بگوى كه من در آثار و ديدار « 3 » تو شگفت ماندهام و ترا مردى به كمال دانستهام از اين روى هر چه از من طلب كنى به اجابت مقرون دارم .
عبد المطّلب در جواب فرمود كه : آن هنگام كه اسود مال و مواشى مردم مكّه را به غارت مىربود دويست ( 200 ) شتر نيز از من مأخوذ داشته از تو نخواهم جز اينكه فرمان دهى تا شتران مرا مسترد ساخته و من با وطن خويش مراجعت كنم .
ابرهه گفت : تو مردى بزرگ و جليلى ، مرا همى عجب آيد كه شفاعت اين قبايل را بگذاشتى و آن خانه كه قوام دين تو و پدران تو بود ناديده انگاشتى و سخن از شتر خويش كردى .
عبد المطّلب گفت : انا ربّ الابل و انّ للبيت ربّا « 4 » من خداوند اين شترانم و اين خانه را نيز پروردگارى است تو بدان و او .
ابرهه اين سخن را خوش ندانست و روى درهم كشيد .
هامش
( 1 ) . همبر : قرين و كسى كه در مقابل نشيند .
( 2 ) . جبهت : پيشانى .
( 3 ) . آثار و ديدار : روى و چهره .
( 4 ) . من خداوند شتران هستم ، همانا خانه را خداوندى است .