شوم و اگر نه هم در اين ملك ملازم حضرت تو خواهم بود .
چون اين نامه به ارياط رسيد صورت حال را بنوشت و به نجاشى فرستاد .
فرمانگذار حبشه سخت شاد شد و به ارياط حكم داد كه اين ملك و مال را از ذو نواس بپذير و او را به نزديك من رها كن . ارياط اين حكم به ذو نواس رسانيد و او را به نزديك خويش طلب داشت . پس ذو نواس كليدهاى خزاين را حمل كرده به حضر موت شتافت و آن جمله را نزد ارياط بنهاد و اظهار عقيدت و چاكرى نمود و گفت اينك با من به صنعا عبور فرماى و اين خزاين را مأخوذ دار تا از پس آن من به حضرت نجاشى شوم .
پس ارياط با ذو نواس به صنعا آمد و هر خواسته و گنج خانه كه در دار الملك بود بدست كرد . آنگاه ذو نواس گفت كه : آن گنج كه در ديگر بلاد و امصار اندوخته كردهام هم تراست سرهنگان خويش را بفرماى تا اين كليدها برگيرند و هر يك با جمعى از لشكر به بلدى شده گنج خانهء آن بلده را برگيرد . پس ارياط با خاطرى خرّم قوّاد سپاه را بخواست و هر يك را با گروهى به جانبى گسيل ساخت و خود با معدودى از سپاهيان در صنعا ساكن گشت .
چون لشكر حبشه پراكنده شدند ذو نواس به سرداران خويش نامه كرد كه هر جا با لشكر حبشه دچار شوند يك تن زنده نگذارند . سرداران او در بلاد و امصار دست به قتل مردم ارياط گشودند و خود نيز در صنعا برشوريد و ناگاه بر ارياط تاختن كرد و مردم او را همىكشت . ارياط چون چنان ديد به زحمت تمام با چند كس از مردم خود از صنعا بگريخت و به حضر موت آمد و پراكندگان سپاه او نيز معدودى به او پيوستند و از آنجا كشتى در آب رانده به نزديك نجاشى گريخت و صورت حال را مكشوف داشت . فرمانگذار حبشه در خشم شد و در اين كرّت صد هزار ( 100000 ) مرد جنگى مجتمع ساخت و هم ايشان را به دست ارياط و ابرهه سپرد و بازفرستاد .
و ارياط چون پلنگ زخم خورده كشتى در آب رانده و ديگر باره از حضر موت سر بدر كرد .
چون ذو نواس اين بشنيد دانست كه اين كار به حيلت راست نشود ناچار لشكر بر آورده به اراضى حضر موت تاخت و با مردم حبش جنگ در انداخت بعد از كوشش و كشش فراوان لشكر يمن شكسته شد و ذو نواس خواست كه از ميدان جنگ جان
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 124
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص١٢٤