بخفت و در خواب همان فرشته را ديد كه فرمود : اى عبد المطّلب برخيز و حفر كن برّه را گفت : چيست برّه ؟ گفت : آنجا ذهبى از من است . عبد المطّلب از خواب برآمد و امروز انديشهء او بيشتر شد . و روز ديگر نيز در آنجا بخفت و ديد فرشتهء خدا را كه مىگويد : برخيز و حفر كن مضنونه « 1 » را . گفت : چيست مضنونه ؟ گفت : آنجا ذهبى از من است . عبد المطّلب انگيخته شد بر حيرت بيفزود .
و روز ديگر هم در آنجا به خواب ديد كه فرشتهء خداى گفت برخيز و حفر كن زمزم را در ميان اساف و نايله « 2 » گفت : چيست زمزم ؟ گفت :
لا تنزف « 3 » أبدا و لا تزم * تسقى الحجيج الاعظم
و هى بين الفرث و الدّم * عند نقرة الغراب الاعصم « 4 »
عند قرية النّمل يعنى : آن چشمه مبارك است كه زيارتكنندگان خانهء خداى را بر آن آب دهى و
هامش
( 1 ) . نام چاه زمزم ؛ و در لغت به معنى بوى خوشى مىباشد .
( 2 ) . اين دو نام دو بت كه مورد تجليل و احترام قريش بوده است و گفته مىشود : عمرو بن لحىّ كه نامش ربيعه بن حارثة بن عمرو بن عامر است اين دو بت را بر فراز كوه صفا و مروه گذاشته براى آنها قربانى مىكرد يعقوبى گويد : لحى به سرزمين شام رفت و آنجا مردمى از عمالقه بودند كه بت مىپرستيدند ، پس به آنها گفت : اين بتهايى كه شما مىپرستيد چيستند ؟ گفتند : اينها بتهايى هستند كه آنها را پرستش مىكنيم و از آنها يارى مىخواهيم پس يارى كرده مىشويم و به وسيلهء آنها باران مىخواهيم پس سيراب مىشويم . عمر بن لحىّ گفت : يكى از اين بتها را به من بخشيد ، آن را به زمين عرب برم ، همانجا كه عرب براى زيارت خانهء خدا مىآيند ؟ پس بتى به نام « هبل » به او دادند و آن را به مكه آورد و نزد كعبه نهاد و هبل اول بتى بود كه در مكه نهاده شد . سپس اساف و نائله را آوردند و هر كدام را بر يكى از اركان كعبه نهادند و طوافكننده طواف خود را از اساف شروع مىكرد و آن را مىبوسيد و نيز به آن ختم مىكرد . ( تاريخ يعقوبى ، ترجمهء محمد ابراهيم آيتى ، تهران : بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، 1356 ، 1 / 331 ، 332 ) ، به روايت ديگر اساف و نائله نام اساف بن عمرو و نائله دختر سهل بوده كه در اثر بىاحترامى نسبت به خانهء خدا تبديل به سنگ شده در اثر مرور زمان مورد احترام و عبادت قريش گرديد . اضافه بر اساف و نائله بتهاى ديگرى نيز در مكه بود مانند « مجاور الريح » بر كوه صفا و بتى ديگر بر كوه مروه به نام « مطعم الطير » .
و چون اعراب براى زيارت خانهء خدا مىآمدند و اين بتها را مىديدند ، از قريش و خزاعه جويا مىشدند و آنها در جواب مىگفتند : اينها را پرستش مىكنيم تا ما را با خدا نزديك كنند . پس اعراب هر قبيله براى خود بتى قرار داد .
( 3 ) . آب آن تمام نمىشود .
( 4 ) . اعصم : پاها و منقار او قرمز است .