ظلّهء بنى ساعده ( طاقى كه فقرا بيشتر در آنجا منزل ميكردند ) بيرون آمد و من او را دنبال كردم ناگاه متوجّه شدم كه چيزى از آن حضرت به زمين ريخت و امام ميگفت
« بسم اللَّه اللّهم ردّ علينا »
يعنى بنام خدا استعانت ميجويم خداوندا آنچه به زمين ريخته به من باز گردان ، من پيش رفتم و سلام كردم ، فرمود : معلّى هستى ؟ عرض كردم آرى ، فرمود : ببين هر چه بيابى به من ده ، من جستجو كردم گرده نانى چند در انبانى بود بدست آن حضرت دادم و عرض كردم : قربانت گردم اجازه دهيد من آن را بياورم ، فرمود نه ، من سزاوارترم بحمل آن از تو ، و ليكن همراه من بيا ، گويد : آمديم تا بظلّهء بنى ساعده ، من ديدم جماعتى در آنجا خوابيدهاند و امام عليه السّلام در زير سر هر يك يا زير رو انداز هر كدام يك گرده يا دو گرده نان ميگذاشت تا آخرين فرد ايشان تمام شد و ما برگشتيم ، در راه عرض كردم : فدايت شوم آيا اينها به حق عارفند ( يعنى از شيعيان هستند ) ؟ فرمود : اگر از شيعيان بودند كه ما ناچار تعهّد نمك ( يعنى خورش ) ايشان را نيز ميكرديم ، براستى كه خداوند چيزى نيافريده جز اينكه براى آن خزينه دارى مقرّر فرموده و مأمورى از فرشتگان گمارده ، جز صدقه كه خود بنفسه متولّى و خازن آن گشته ، و پدرم چون بسائل چيزى عطا ميكرد از وى باز -
ثواب الأعمال وعقاب الأعمال ( فارسى ) — صفحة 321
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٢١