مثلا در شرححال شيخ نجم الدين محمود بن محمد جد خويش مينگارد :
. . . . و مترجم را در كتابت اين منظوم و هرجا كه نظمى يافت آنچه بخاطر آمد از فارسى نوشت سپس شعر خويش را در ترجمه اشعار عربى به صورت سخيف زير ميآورد :
گر ز نفع زندگى پرسى كه چيست * هركه مقبولست در طاعت بزيست
كاچكى بودى مرا خيرى سبيل * كه بدى دستگير من بر هر دليل
دنيى و عقبى بجاه و مال يافت * آن كسى كز امر خالق سر نتافت
و در جاى ديگر در شرححال ركن الدين يحيى مينويسد :
مترجم كتاب ميگويد بيتى عربى از وى شنيده بود پدر من ، و من ياد گرفتم و معنى آن اين است :
اى خوشا روزى كه كردم جان فدايت * يافتم بس جان و شادى در هوايت
گر ببخشى جرم من آن ميتوانى * كه تو دانى بنده خود را هدايت
از آنچه در بادى امر در نثر كتاب ملاحظه مىشود كاملا معلوم است كه متن ترجمه است و تركيب جملات بسياق عربى است مگر در مواردى كه مترجم از خويش مطلبى اضافه مينمايد و از زير بار زحمت ترجمه خود را بيرون ميآورد . تسامحات فراوانى در تركيب عبارات مشهود است كه حاكى از عدم توانائى مترجم در پرداختن نثرى منسجم مىباشد . چه فى المثل گاهى افعال را به صورت مفرد و زمانى به صورت جمع به كار ميبرد مانند : گاه بود كه محتاج ميشدند و خود بدكان ميرفت و آرد برميگرفت و بر سر خود مينهاد يا در شرححال شيخ شرف الدين بن بهرام مينويسد : و مدت عمر او مصروف علم بود و از آن كسى بود كه در زمان درس علوم بر سده مىنشست و افاده