از اشعار لطيف و سخن ظريفش چندى به نمونه آورده شد ، تا گواهى بر مقال باشد :
كدام ديده كه بر طلعت تو شيدا نيست * كدام دل كه وصال تواش تمنا نيست
كدام تن كه به راه تو پايمال نشد * كدام سر كه ز عشقت انيس سودا نيست
كدام كس كه نه چون خضر زندهء ابد است * كدام دم كه درو معجزِ مسيحا نيست
كدام گُل كه ز عشقت نه بلبلى به قفاست * كدام سبزه كه صدگون درو تماشا نيست
كدام ذره كه در وى نه آفتاب نهانست * كدام قطره كه در وى نهفته دريا نيست
به هر كجا كه نظر افكنى جمال حق است * عيان يقين تو ببين كه جز او هويدا نيست
مرا چه باك ز رسوايى است اى ناصح * كدام عاشق برگشته بخت ، رسوا نيست
كدام چيز كه « كشفى » نه عاشق است بر او * از آنكه دلبر هر جايىاش به يك جا نيست
و له ايضا :
آن شاهدى كه از ما ، ما را ربود ماييم * ذاتى كه در دو عالم ، يكتا نمود ماييم
آن نشئهاى كه از جان ، هستىِ جان ربوده * وان بادهاى كه بر دل ، هستى فزود ماييم
آن كو رهِ طريقت ، پويد به جان هميشه * وان كو درِ حقيقت ، بر دل گشود ماييم
اى زاهد مذبذب ، تا چند غير بينى * باطن حق است بنگر ، گر در نمود ماييم
بشناس صورت ما ، تا پىبرى به معنى * آيينهء جمالِ ربّ الْودود ماييم
مرآت ذو الجلاليم ، خورشيد لا يزاليم * غرق محيط حاليم ، اوج و فرود ماييم
در هر دو كوْن جز ما ، يك ذرّه نيست موجود * بنگر به چشم « كشفى » ، بود و نبود ماييم
و له ايضا :
اى مهِ هر جايىام تا در دلم جا كردهاى * در جهان چون آفتابم فرد يكتا كردهاى
كيست جز تو آنكه آرد تاب ديدارت به دهر * تو به چشم خود ، جمال خود تماشا كردهاى
تا گل حسن تو بشكفته است در بستان عشق * عالمى را همچو بلبل ، مست و شيدا كردهاى
اى سپهر دلبرى را ماه از سوداى خويش * هر زمان خلقى دگر را رو به صحرا كردهاى
زان دو گيسو پاى در زنجير دارى جانِ خلق * زان دو عارض آتش اندر ملك دلها كردهاى
هم به من گفتى كه مهر من نسازى آشكار * هم مرا چون اشك من در خلق رسوا كردهاى
تو به عشرت بادهپيمايى ز هستى در خلا * برملا گو از چه ما را بادهپيما كردهاى
غلغل كوس عنايت بر شد از عرش برين * « كشفيا » تا از دل و جان ترك دنيا كردهاى
« مير محمد صالح بن سيد عبد اللّه مشكين قلم اكبر آبادى ، از عرفاى عالى مقام سلسلهء قادريه