امام عليه السّلام دعا كرد و خداى تعالى وى را به صورت آدمى گردانيد .
امام عليه السّلام گفت : هل آمنت يا اعرابىّ ؟ قال : نعم ؛ الفا و الفا . « 1 »
يعقوب سرّاج گويد كه : روزى در خدمت صادق عليه السّلام رفتم و سلام كردم . مرا گفت : سلّم على مولاك . و اشارت به مهدى كرد به صفّهء ديگر كه موسى بن جعفر عليه السّلام در آنجا خفته بود . من پيش وى رفتم و سلام كردم كه : السّلام عليك يا مولاى . فقال : و عليك السّلام يا يعقوب . پس گفت : يا يعقوب ، تو را دوش دخترى آمد . و تو نامى بر وى نهادى كه خداى تعالى آن نام را كاره است . آن نام بگردان . « 2 »
محمّد بن ميمون گويد كه : نزد رضا عليه السلام رفتم پيش از خروج وى به خراسان و گفتم : به مدينه خواهم رفت . براى من نامهاى به ابو جعفر عليه السّلام نويس . امام عليه السّلام تبسّمى كرد و نامه بنوشت . من به مدينه رفتم . و چشم من كور بود . خادم ابا جعفر را از مهد بر گرفت و به مادر آورد و نامه به وى داد . ابو جعفر عليه السّلام با موفّق خادم گفت : سر نامه باز كن و در پيش من دار . پس مطالعهء آن بكرد . و گفت : يا محمّد ، چشم تو را چه حال افتاد ؟ من گفتم : يا بن رسول اللّه ، رنجى طاهر شد و ديده برفت . دست دراز كرد و بر چشم من ماليد . در حال بينا شدم . و بوسه بر دست و پاى وى داده بينا بازآمدم . « 3 »
و حسين بن على عليهما السّلام در شكم مادر سخن گفتى . و فاطمه عليها السّلام همچنين . و حكايات صاحب الامر عليه السّلام در مهد كه سخن مىگفت شرح آن بيايد كه از مادر جدا شد ساجدا بوجهه ، جاثيا على
هامش
( 1 ) - الثاقب / 198 - 199 .
( 2 ) - الثاقب / 200 .
( 3 ) - الثاقب / 200 - 201 .