رسول ( ص ) در زير درخت بر سر بار و بنه نشسته بود و ابر بر سر درخت ايستاده و شاخههاى درخت در هم شده . الحاح كرد كه از آن شما كه آنجاست ، گفتند : جوانى كه در ميان نيايد . بحيرا التماس كرد كه به حضور آيد . قريش گفتند : ما را عجب لوم بگرفت كه پسر عبد اللّه بن عبد المطّلب را حاضر نكرديم . تا وى را آنجا حاضر نكردند طعام نكشيدند .
به آخر طعام گفت : اى جوان ، به حقّ لات و عزّا كه آنچه پرسم راست بگوى . رسول اللّه فرمود : من در دنيا هيچ چيز را چنان دشمن ندارم كه لات و عزّا . بحيرا گفت : من شنيدم كه سوگند شما به لات و عزّا بود .
رسول ( صلعم ) فرمود : مرا اين سوگند نباشد . بحيرا سؤال كرد كه : خواب و بيدارى تو چون است ؟ حضرت مىگفت و وى جمله تصديق مىكرد تا چشم وى بديد كه سرخى داشت و بينى بديد كژى داشت و دندانها بديد گشوده ؛ از سينه تا ناف خطّى از موى كشيده چنان كه سينه و شكم از موى خالى بود .
اسمر اللّون ، شثن الكفّ و القدم ، اكحل العينين ، صلت الجبين ، واضح الخدّين ، كانّ عنقه ابريق فضّة ، كانّ الذّهب يجرى فى تراقيه .
از ابو طالب پرسيد كه : از تو چه قرابت دارد اين پسر ؟ گفت : هو ابنى .
بحيرا گفت : نبايد كه پدر و مادر وى زنده باشند . ابو طالب گفت : مردهاند .
بحيرا گفت : وى را از يهود نگاه دار ؛ كه يهود اگر دريابند وى را بكشند .
چنانچه بحيرا آن ظلّ الغمامه ديد دگران هم ديدند ، ابو طالب در اين باب قصيدهاى دراز گفته چنان كه بيايد . « 1 »
هامش
( 1 ) - بنگريد به : اعلام الورى / 26 و 27 و 21 .