اللّه ! الىّ ! اين تفرّون عن اللّه و عن رسوله ؟ !
و جمعى مرتد شدند . و جمعى گفتند : اگر وى رسول بودى وى را نكشتندى . انس بن نصر عمّ انس بن مالك گفت : قتال كنيد بر آنچه رسول خدا ( ص ) قتال كرد . و بميريد بر آنچه وى بمرد . و گفت : خداوندا ! من برىام از آنچه اين منافقان مىگويند . حرب مىكرد تا شهيد شد .
اوّل كسى كه رسول ( ص ) را بشناخت كعب بن مالك بود . گفت : دو چشم رسول ( ص ) را در زير خود بديدم مىدرخشيد چون دو شمع . آواز بر آورد كه : هذا رسول اللّه ! ابشروا ! رسول ( ص ) فرمود : اسكت ، به اشارت و از صدمات اعادى ايمن نبود . و
هند لعينه اين رجز مىگفت و زنان بر نواى آن ملعونه دف مىزدند :
نحن بنات طارق * نمشى على النّمارق
ان تقبلوا نعانق * او تدبروا نفارق
فراق غير وامق
و عبد اللّه بن قميئه بود كه سنگ بر ثناياى حضرت رسول زد و روى آن حضرت بشكست و قصد قتل كرد ، تا مصعب بن عمير در پيش آمد و مانع شد . عبد اللّه وى را شهيد كرد و ظنّ وى چنان بود كه وى رسول است و مىرفت و مىگفت : انّى قتلت محمّدا .
آن روز قتادة بن نعمان را چشم بر روى افتاده بود از ضربتى كه خورده بود . تا رسول ( ص ) باز جاى خويش نهاد ، در حال نيكتر از اوّل شد .
تا به آخر سى مرد پيش آن حضرت آمدند .
ابىّ بن خلف لعين مىآمد و مىگفت : لا نجوت ان نجوت . يكى از صحابه خواست ضربتى به وى زند ، رسول ( ص ) مانع شد . پيش از اين وى با رسول ( ص ) گفتى : من اسب نجيبى دارم . وى را علف مىدهم تا سوار شده بر