طاغيان صلح دهم . من گفتم : يا رسول اللّه ، من مردى جوانم و ايشان قوم بسيار و مسن و با مهابت و با شكوه . رسول ( ص ) گفت : يا على ، چون به عقبهء افيق رسى ، آواز بلند بردار و بگو : يا شجر ، يا مدر ، يا ثرى ، محمّد رسول اللّه يقرئكم السّلام .
على عليه السلام گويد : چون بالاى عقبهء افيق رسيدم ، اهل يمن روى به من آوردند با نيزهها و سنانها و كمانها و سلاحها بر عظمتى هر چه تمامتر و عظيمتر . من آواز برآوردم بدانچه مرا رسول ( ص ) فرموده بود . هيچ موجودى نماند الّا به لرزه افتاد به يك آواز كه : و على محمّد رسول اللّه و عليك السّلام . و زلزله در آن كوه افتاد و جملهء سلاحهاى ايشان از دستهايشان بيفتاد و زانوها و دستهاى ايشان سست شد و هيبتى عظيم در دل ايشان افتاد . جمله ذليل وار و عاجزوار به خدمت امير المؤمنين عليه السلام آمدند تا ميان ايشان صلح افكند . « 1 »
على عليه السلام گويد : روز حنين - و گويند روز خيبر - رسول اللّه ( ص ) سنگى برگرفت و سنگ در دست آن حضرت تسبيح مىكرد .
اشارت كرد به سنگ كه شكافته شو . سنگ به سه پاره شد و هر پارهاى تسبيحى ديگر مىكرد . « 2 »
ابراهيم بن عبد الاكرم الانصارى گويد كه : رسول ( ص ) روزى با سهل بن حنيف و ابو ايّوب در باغى از باغهاى بنى النجّار شدند . چون در آنجا شد سنگى كه بر سر چاه ايشان بود كه نتوانستندى از آنجا آب كشيدن ، با رسول ( صلعم ) سخن گفت و رسول ( ص ) با وى سخن گفت . چون نزديك
هامش
( 1 ) - الثاقب فى المناقب / 68 ، الخرائج و الجرائح 2 / 492 ، بصائر الدرجات / 521 .
( 2 ) - الثاقب فى المناقب / 69 .