گفته است و گروهى ديگر به تفصيل روايت مى كنند كه گفته است من بر آيين مشايخ هستم .
و همينگونه به شيعيانى كه مى گويند روايات ما دربارهء اسلام ابو طالب ارجح است پاسخ داده مىشود ، زيرا ما حكمى را كه ايجاب است روايت مى كنيم و بر اثبات آن شاهد مى آوريم و گواهى مى دهيم ، و حال آنكه مدعيان ما بر نفى گواهى مى دهند ، و در مورد نفى شهادتى نيست و اين بدان جهت است كه به هر حال اين گواهى در هر دو مورد براى اثبات چيزى است يا اثبات ايمان يا اثبات كفر ، البته دو اثباتى كه با يكديگر متضاد هستند .
در اين عصر يكى از سادات طالبى كتابى دربارهء اسلام ابو طالب تصنيف كرده است . او كتاب خود را براى من فرستاد و تقاضا كرد كه چيزى به خط خودم به نظم يا نثر بنويسم و به صحت موضوع كتاب گواهى دهم و استوارى و وثاقت دلايل او را تأييد كنم .
من چون در مسأله ايمان ابو طالب متوقفم و رأى قاطعى ندارم ، نخواستم در آن باره حكم قاطعى بدهم . از سوى ديگر براى خود جايز و روا ندانستم كه از تعظيم ابو طالب خوددارى كنم كه به خوبى مى دانم كه اگر ابو طالب نمى بود هيچ پايهاى براى اسلام استوار نمى شد ، و مى دانم كه حق ابو طالب تا هنگام قيامت بر گردن هر مسلمانى واجب است . بر پشت جلد آن كتاب اين ابيات را كه سرودهام نوشتم : اگر ابو طالب و پسرش - على ( ع ) - نبودند هرگز پيكرهء دين آشكار و پايدار نمى شد . آن يكى در مكه پناه داد و حمايت كرد و اين يكى در مدينه با مرگ پنجه در افكند . عبد مناف - يعنى ابو طالب - كفالت را عهدهدار شد و چون در گذشت على در كار تمام و كامل در آمد . . . - تا آنجا كه مى گويد - ياوه سرايى نادان و اينكه شخص بينايى خود را به كورى بزند به بزرگى ابو طالب زيانى نمى رساند ، همانگونه كه پندار كسى كه پرتو روز را تاريكى پندارد به روشنى و پرتو بامداد زيانى نمى رساند .
بدينگونه حق بزرگداشت او را به تمام پرداختم و از ابو طالب تجليل كردم و در عين حال در كارى كه در آن متوقف بودم حكم قطعى نكردم .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 53
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٥٣