نيز همچنان بود .
حكايت ، عبد اللّه عباس گويد كه روزى در پيش ابو بكر بوديم در خلوت و عمر نيز آنجا حاضر بود و با حجاب گفته بودند كه هيچ كس را راه ندهيد ناگاه پيرى درآمد بلند قامت نيك محضر رداى سرخ پوشيده عصا به دست نعلين در پاى و سلام كرد ابو بكر اشارت كرد كه بنشين ابا كرد ، و گفت من مردىام از جمله حجاج در جوار من زنى است پدر او متوفى شده و ضيعهاى به او داده بود كه مؤنت او از آنجا بود والى شهر آن را بدست فرا گرفت و ارتفاع آنجا خود بر مىدارد آن زن مرا گفت بايد كه چون به مدينه رسى با خليفهء وقت حال مظلومى من بگوئى .
ابو بكر گفت : لا كرامة للغادر الفاجر . هيچ كرامتى نيست غدر كنندهء فاجر را . آنگه عمر گفت يا خليفهء رسول اللّه بفرست تا آن غاشم ظالم را گرفته و بسته بياورند .
شيخ برگرديد و گفت : فمن اظلم ممن يظلم بنت رسول اللّه . پس كه باشد ظالمتر از كسى كه ظلم كند بر دختر پيغمبر .
ابو بكر گفت « ردوده ردوده » يعنى برگردانيد شخصى به عقب او برفت .
نيافت حجاب و بواب را پرسيدند كه آن مرد كه بود و از كجا آمد جمله گفتند كس به نظر ما اينجا در نيامد و از اينجا بيرون نرفت . ابو بكر بترسيد و با عمر گفت « أ رأيت و سمعت » يعنى ديدى و شنيدى .
عمر گفت : يا ابا بكر الذي اصابنا فى واد الجن اعظم من هذا ، و ان الشيطان ليتحايل المؤمن و الحاكم ليفتنه و يضله . گفت اى ابو بكر آنچه پيش ما آمده بود در وادى جن از اين عظيمتر بود به درستى كه شيطان حايل مىشود مؤمن را و حاكم را تا او را بيازمايد و گمراه كند ، ناگاه هاتفى گفت :
يا من تحلى باسم لا يليق به * اعدل على آل الميامينا
أ تجعل الخضر ابليسا لقد ذهبت * بك المذاهب من بين المضلينا
نحن الشهود و قد دلت على فدك * بنت الرسول امينا غير مغبونا
اللّه يعلم ان الحق حقهم * لا حق تيم و لا حق العديينا
و قد شهدت اخاتيم وصيته * للاصلع الهادى القوم بالدينا
لا تغمتن اخاتيم ابا حسن * ما خصه اللّه من بين الوصيينا
خص النبى عليا يوم فارقه * بالعلم و الحلم و القرآن و الدينا