امام اين سخن نپذيرفت ورأى « 1 » عراق دگرگون نكرد .
عبد اللّه گفت : به خدايى خداى ! اگر دانستمى كه سخن من مىپذيرى ونصيحت من مىشنوى ، از خدمت تو كناره نجستمى ودر نصرت تو بكوشيدمى تا همهء خلق را به طاعت وتباعت « 2 » تو آوردمى .
امام بر أو دعاى خير گفت وأو را به حسن نصيحت ويمن نقيبت « 3 » بستود .
وعبد اللّه عباس نااميد بازگشت وبا عبد اللّه زبيرش اتفاق ملاقاة افتاد وبه طنز گفت : قد قرّت عينك يا بن الزبير « 4 » كه حسين بن علي البتّه به عراق خواهد رفت وحجاز تو را صافي خواهد بود .
يا لك من قبّرة بمعمر * خلا لك الجوّ فبيضى واصفرى « 5 »
ونقّرى ما شئت ان تنقّرى * قد رحل الصّياد عنك فأبشري « 6 »
هذا الحسين خارج فانتشرى * إلى العراق راجيا للظّفر
قد رفع الفخّ فما ذا تحذرى « 7 »
وعبد اللّه عمر به خدمت امام آمد وأو را به ترك عراق واختيار بيعت أشارت كرد .
هامش
شد . چهار ماه در مكة ماند . هشتم ذي الحجّه ، روز سهشنبه از آنجا خارج شد . ابن عباس در گفت وگويى با حضرت در روز ششم از حضرت خواست كه به سوى مدينه رود . منابع ذيل اين گفتوگو را نقل كردهاند :
اللهوف ص 124 ؛ طبري ج 3 / 294 ؛ تجارب الأمم ج 2 / 56 ؛ مروج الذهب مسعودى ج 3 / 55 ؛ دار الأندلس ، بيروت ؛ اخبار الطوال دينورى ص 244 ؛ أنساب الأشراف بلاذرى ج 3 / 161 ؛ دار التعارف ، بيروت ؛ مقتل الحسين خوارزمي ج 1 / 216 ؛ الكامل في التاريخ ج 2 / 545 .
( 1 ) . عزم ، تصميم
( 2 ) . تبعيت وپيروى
( 3 ) . مشورت ، خبرگى ، خوشفكرى
( 4 ) . چشمت روشن شد .
( 5 ) . اى پرستو كه در خانهاى ! خانه خلوت شد ، تخم بگذار وآواز بخوان .
( 6 ) . وچه چه بزن وهرچه مىخواهى دانه چين وتو را بشارت باد كه ديگر دامگستر تو رفته .
( 7 ) . اينك اين حسين است كه از مكة خارج مىشود پس به سوى عراق پر بكش با اميد پيروزى كه ديگر دام برچيده شده وديگر هراسى نيست .