و گاهى مىگويد : وقتى فاطمه عرض حاجت نمود ، « عبد اللّه » بالبداهه اين شعر را خواند : « 1 »
- امّا اقدام به عمل حرام ، مرگ آسانتر از آن است و امّا حلال ، راهى بر آن نيست كه درباره آن بينديشم .
- چگونه ممكن است به تقاضاى تو تن در دهم ، شخص بزرگوار آبرو و دين خود را حفظ مىكند .
ولى هنوز سه روز از عروسى آمنه نگذشته بود كه تمايلات نفسانى او را به سوى خانهء فاطمه كشانيد . دختر « خثعمى » گفت : علاقهء من به تو ، بر اثر نورى بود كه فعلا در جبين تو نيست و خدا آن را در محلّى كه خواسته قرار داده است . عبد اللّه گفت : آرى با آمنه تزويج كردهام . « 2 »
آثار ساختگى اين داستان
سازندهء اين داستان از جهاتى غفلت كرده و نتوانسته است ، آثار مصنوعى بودن آن را محو كند . اگر به همين قدر اكتفا مىكرد كه روزى فاطمه در بازارى يا در پس كوچهاى ، با « عبد اللّه » ملاقات كرد و نور نبوّت را در پيشانى « عبد اللّه » ديد و اين نور او را به فكر ازدواج با عبد اللّه انداخت ، باز ممكن بود مقبول افتد ، ولى متن داستان ، به صورت ديگر است و آن را به جهات ياد شده نمىتوان پذيرفت :
1 . اين داستان مىرساند كه وقتى دختر « خثعمى » عرض حال نمود ، دست عبد اللّه در دست پدر قرار داشت . آيا با اين وضع ، چگونه ممكن است دخترك مقصد خود را بيان كند و از بزرگ قريش ، مانند « عبد المطلب » كه در راه اطاعت و بندگى خدا از
هامش
( 1 ) .أمّا الحرام فالممات دونه * و الحلّ لا حلّ فأستبينهفكيف بالأمر الذي تبغينه * يحمي الكريم عرضه و دينه( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 6 و الكامل في التاريخ ، ج 2 ، ص 4 .