گفت : هيچى ، مريض مرد . گفتند : پس تمام اين حرفها و اين تعريفها براى اين است كه آن مريض مرد ؟ ! معلوم شد اين شخص بيچاره آنچنان تحت تأثير آن طبيب واقع شده است و آنچنان در نشئه فرو رفته كه به نتيجهء كارش فكر نمىكند ؛ دائماً مىگويد آنها آمدند و نسخه دادند و رفتند ، ولى اين آمد با قاطعيت تمام كار كرد و رفت .
دنياى امروز نمىپسندد دست دزد را ببرند ، پس چه كرده است ؟ ! .
غرض اين جهت است كه يكى از چيزهايى كه يك مسلمان نبايد تحت تأثير آن قرار بگيرد ، موضوع « پسند » است . على عليه السلام فرمود : لاتَسْتَوْحِشوا فى طَريقِ الْهُدى لِقِلَّةِ اهْلِهِ « 1 » اگر راه حق را پيدا كرديد ، از اينكه در اقليت هستيد هرگز وحشت نكنيد ، يعنى شخصيت داشته باشيد . اكثر ، همين بىشخصيتى ، پدر افراد بشر را درآورده است . همين كه ملتى خودشان را در اقليت ديدند و ديدند اكثريت يك پسندى دارند ، كارى را انجام مىدهند . به خودش جرأت نمىدهد كه ممكن است اكثريت اشتباه كرده باشد و اقليت اشتباه نكرده باشد .
قصهء ديگرى يادم آمد : يادم هست در جلسهاى به مناسبتى اين بحث شد كه عالم بزرگى در يك محاسبه ، به حساب ابجد پرداخته است . من آنجا انتقاد كردم كه هرگز دنبال اين حرفها نرويد . اينكه مىگويند
إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ
به حساب ابجد ابوبكر و عثمان در مىآيد يا مثلًا اسم فلان شهر با اسم حسن به حروف ابجد يكى در مىآيد پس حسن بايد در آن شهر باشد ، اينها يك چيزهايى است كه پايه ندارد .
يك نفر كه آنجا نشسته بود و بسيار شريف بود ، گفت : نه آقا . گفتم : آقا همين جور است . گفت : نه آقا ، چون من يك قضيهاى دارم : در فلان سال در فلان شهر بوديم . در آنجا بزرگانى از علما بودند ؛ اسم برد . يك كسى آمد راجع به ظهور حضرت حجت حساب كرد ، آيهء
أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ
« 2 » با سال 1361 منطبق مىشد . چون ديدم او در مجلسى بوده است كه در آن بزرگانى بودهاند و . . . « 3 »
مفهوم درست « مقتضيات زمان »
يك تفسير ديگر نيز براى مقتضيات زمان مىشود و آن اينكه تقاضاى زمان به
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 199
( 2 ) انبياء / 105
( 3 ) [ متن پياده شده از نوار به همين صورت است . ]