آقايى او را برخواهند چيد . به پيشكار مخصوص خويش ، كه غلامى بود ، دستور داد گروهى شتر چاق و راهوار هميشه نزديك خرگاه او آماده داشته باشد و هر روز اطلاع پيدا كرد سپاه اسلام نزديك آمدهاند او را خبر كند .
يك روز آن غلام آمد و گفت : « هر تصميمى مىخواهى بگيرى بگير ، كه لشكريان اسلام در همين نزديكيها هستند . » عدى دستور داد شتران را حاضر كردند ، خاندان خود را بر آنها سوار كرد و از اسباب و اثاث ، آنچه قابل حمل بود بر شترها باز كرد و به سوى شام كه مردم آنجا نيز نصرانى و هم كيش او بودند فرار كرد . اما در اثر شتابزدگى زياد از حركت دادن خواهرش « سفانه » غافل ماند و او در همان جا ماند .
سپاه اسلام وقتى رسيدند كه خود عدى گريخته بود . سفانه خواهر وى را در شمار اسيران به مدينه بردند و داستان فرار عدى را براى رسول اكرم نقل كردند . در بيرون مسجد مدينه يك چهار ديوارى بود كه ديوارهايى كوتاه داشت . اسيران را در آنجا جاى دادند . يك روز رسول اكرم از جلو آن محل مىگذشت تا وارد مسجد شود . سفانه كه زنى فهميده و زبانآور بود ، از جا حركت كرد و گفت : « پدر از سرم رفته ، سرپرستم پنهان شده ، بر من منت بگذار ، خدا بر تو منت بگذارد . » .
رسول اكرم از وى پرسيد : « سرپرست تو كيست ؟ » گفت : عدى بن حاتم . » فرمود :
« همان كه از خدا و رسول او فرار كرده است ؟ ! » .
رسول اكرم اين جمله را گفت و بىدرنگ از آنجا گذشت .
روز ديگر آمد از آنجا بگذرد ، باز سفانه از جا حركت كرد و عين جملهء روز پيش را تكرار كرد . رسول اكرم نيز عين سخن روز پيش را به او گفت . اين روز هم تقاضاى سفانه بىنتيجه ماند . روز سوم كه رسول اكرم آمد از آنجا عبور كند ، سفانه ديگر اميد زيادى نداشت تقاضايش پذيرفته شود ، تصميم گرفت حرفى نزند اما جوانى كه پشت سر پيغمبر حركت مىكرد به او با اشاره فهماند كه حركت كند و تقاضاى خويش را تكرار نمايد . سفانه حركت كرد و مانند روزهاى پيش گفت :
« پدر از سرم رفته ، سرپرستم پنهان شده ، بر من منت بگذار ، خدا بر تو منت بگذارد . » .
رسول اكرم فرمود : « بسيار خوب ، منتظرم افراد مورد اعتمادى پيدا شوند ، تو را همراه آنها به ميان قبيلهات بفرستم . اگر اطلاع يافتى كه همچو اشخاصى به مدينه آمدهاند مرا خبر كن . » .
سفانه از اشخاصى كه آنجا بودند پرسيد آن شخصى كه پشت سر پيغمبر حركت
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 354
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٥٤